نازی جان زمانی، که از خطه شمالی چارق رها کرد صرفا فاشیست بود بعد ها همقطارها (کامرآت ها) معتقد شدند همین چند سال اخیر که خونش را عوض کرد نازی شد. سابقا تصور می کرد برای روشنفکر بودن باید ریش پروفسوری نهاد بر بخش زیرین اندام و با بحث های کسالتبار ِ انقلاب پرولتاریا و ریفیق استالین مغزشویی کرد. اما اوضاع ِ کمونیزم ، کشمشی از آب در آمد و بدبختانه شاملوئیزم به وزارت و صدارت تبدیل نشد و اکثر این قماشان به وزارتخانه های دیگری چون ژاپن و حوزه خراسان روی آوردند و بنا بر وزش باد ، نیروانآئی و ناسوتی و لاهوتی حال دادند! دیگر فصل فصل گفتگو در باب خیانت های امپریالیزم نبود و فحش به جودائیزم مد روز بود و پول ساز!
من از نازی جان (در هر شلوار و دامنی!) انتقادی ندارم و تصور می کنم به اندازه کافی شعله های نامرئی تاریخ ریش پولوفوسوری حضرتشان را یا رانهای زردانبوی خنجرشان را چونان چون کله پاچه ای کرم انداخته کز داده باشد ولی حتما از احمد شاملو تعجب می کنم که چگونه بر اثر ترس از بایکوت ِ تعمیمی که فعلا بیخ خر ما را چسبیده با این حشرات ِ ابن الوقت دمخور بود. به خود می گویم نکند او نیز تنها در دوره خاصی نازی ستیزی را بیرق عثمان کرده بود و ته دلش مایل بود همین عوام فریبان در البسه ی خرد بر آثار ِ والایش سرپرستی و نظارت داشته باشند بجای این که در وزارت ارشاد از آثارش جلوگیری کنند؟ !
شاید اگر ما هم این هیولاها را تکذیب نمی کردیم این حشرات اجازه می دادند آثارمان را بدون وزوز در گوش ِ حاج آقا به چا پ برسانیم.
ادامه دارد.
