
علیرضا هم شانس آورد و رفت!
این همه افتخار و مباهات عمری سراسر مرگ و ممنوعیت و بگیر و ییند را با خود برد. او را محروم نکردند من و تو را محروم کردند از نقاشی هایش که از دل بر می آمد و لاجرم بر دل می نشست. کلاغ های سیاه نقاشی هایش تا ظلمات گورتعقیب اش کردند. رنگ اناری قلب اش ترک برداشت و هزاران ستاره در کهکشان انباشت.
چه سود از این خالی بزرگ که خفقان می طلبد و انبار حقیقت های در کام مرده می خواهد. هزار ناگفته با خود برد. هم اختر ِ بامدادی بود که در این برهوت سرود:
چون اختران سوخته چندان به خاک تیره فروریختند سرد که گفتی دیگر زمین برای همیشه
شبی بی ستاره ماند.
اینک ماییم و این شب لعنت که سحر نمی شود.
