بخشی از نقد شعر ِ سراسر روز
(حدسی بر حدیث بی قراری)
سایه روشن ِ مرگ در مجموعهی حدیث بیقراری ماهان از پس كركرههای آبیرنگ بیمارستان و خون و تب، فضای بیامید و پُرملالی میآفریند.
شاعر چگونه میتواند در شولای بیقراریها و اوج ِ بیثمری ِ رفتوآمدهای عبث و پوچیآورترین زمان ومكان «بیمارستانِ ساعت ۵ صبح»، آفرینشی رنگبهرنگ و تازه و پروار از امید تغییر جهان عرضهکند؟
شعر، دیگر، كدام فریاد رهاییست و گلولهای كه شلیك خواهد شد در شاهراه آزادیها، فقلهایی كه افسانهاست چگونه خواهند شكست؟ كو آن فریادواری از درد مشتركی و كدام فوارهای وگیاهی خُرد كه از اعماق جنگلی بهسوی نور فریاد كشد! مگر كسالت محتضر ِ این تختهبند ِ تن كه خلاصیاش از خاك نیست در این تیمارخانه كه آخرین فریاد موجوار ِ اقیانوس است. چراغی که سراسیمه آمد در این خانه بسوزد. در این خانه سوخت تا آب و روشنی را مفهومی از وطن دهد. اما عشق عمومی را پایمال یافت و در انزوای ِعشقی مجرد و مقدر بیتوته کرد. آرام و قرار ِ ماهان از بیپاسخیِ بیقراریهاست.
اکنون به وقتِ سرودن، دستهگلهای بیمعنا و دیدارهای پوچ و بیمحتوا، صف رفقای زندان کشیده، تیر خورده، تیرجگر چشیده، یارباخته، مغبون شده، شلاق خورده، تكفیر شده، ساخت و پاخت خورده یا كرده، حوران و ماهوریان ِ سیمین فطرت ِموریانهروش كه كفنات را میدرند تا از استخوان پوسیدهات نیز کُمپکتدیسک بسازند و بندوبستچیان و هوراكشان ِزرین عترت و دوربین چیان ِ فوتوژنیک كه عكسها از این غول زیبا برای آتیه كادربندی میكنند، همه توالی این خشكی ِ زبان ِ این پیرِفریادزن است. چه شعری شادی قاشقك زدن را با صدای كف زدن حضار هم مصداق میكند؟ اینان مردماند و طبلحادثه در چند گامی رَپرپه میكند.
آسان گرفتهاند. شاید هم به گواه و مصداق شعر دیگری از شاملو، از جنمی دیگرند،
مهربان و آسانگیر، درست مثل زندهگی، شاید هم پیشپا افتادهتر و بیهدفتر از زندهگی؟ همچوننمایش ِ مشایعتی كوتاه از برابر خوابگاهت عبور میكنند، درست مثل روزی كه به دنبال تابوتت سرودهایت را زمزمه خواهند كرد بیآنكه به راهش گیرند. روز، جنبشی به ابعاد روزمرهگی و شب ساعت ِ سادهی خداحافظی. اگر هم روز ِ دیگر نیامدی، همان خداحافظی قبلی برای فراموشیات كافی به نظر خواهد رسید.
ریتم تكرارشوندهی ِ روز شب، شب روز و انتظار به پایان بردن این انتظار به روی تخت بیمارستان، بوی ادرار و خون و ضدعفونیكنندهی كف. گلهای زشت ِبوقی که بجای تشکری دلانه توهینی دیارانه را تداعی میکنند، در این شعر هیچ چیز نجات نیافته است، حتا آسانگیری و مهربانی و خنده، بیهوده و دلقكمآبانه است و سرعت روز و این ساعت بازپسین را كند نمیكند، عاقبت، غروب میرسد و مرگی هست. پایكوبیها جایی متوقف میشود. فرصتی برای پرداختن به فرصتها نیست. چقدر كار روی دست مانده است!
جایی كه شعر و مخاطب متوقف مانده است و یا شاعر و همزادش، دمی چنان بیقرار که به ره ِ این برهوت ِ بیمارخوابی نارونی نیابی فریادهای آذرخشوار رنجات را و آنک زبان و اندام تختهبندی زیر ملافههای كتان، چنان كه لوركا گفت:«و اندامش به گوگردی پریده رنگ ماننده است. چقدر زندهگان به تو بیشباهتاند ای شور ِ شرارهافکن بَر چمن.»
..سحرگاهان پرستار خواهد گفت بیمار اتاق مجاور مرده است.
مشایعت كنید بامداد ِ خویش را!
ســراســر روز
سراسر روز
پیرزنانی آراسته
آسانگیر و مهربان و خندان از برابر ِ خوابگاه من گذشتند
نیمشب پلنگكِ پُرهیاهوی ِ قاشقكی برخاست
از خیالام گذشت كه پیرزنان باید به پایكوبی برخاسته باشند.
سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاق مجاور مرده است.
پاریس، بیمارستان لاری بوازیه ۱۳۵۱
