تبليغاتX
سیروس شاملو - جان ِ گفته ها

سیروس شاملو

بحث و گفتگو

 

 

 

جان ِ گفته‌ها                  

 

آدمی که ناشتا ورید بزرگ بازوی چپ‌اش را می‌گذارد روی میز و به پشه‌ای به نام سرنگ می‌گوید بفرما همان اسم ناشتا هم ناکارش می‌کند. حالا ممکن است آقای آزمایشی در طول سال لب به صبحانه نزند و همه عمر ناشتا طی کند اما عنوان ناشتا برای کسی که خون می‌دهد مهم است و آدم را به فکر یک صبحانه‌ی استحقاقی می‌اندازد که همیشه به تأخیر افتاده است. من یک بار صبحانه‌ی استحقاقی خوردم و باقی عمر صبحانه ی محکومیت‌ام را.  نوه ی شاملوی بزرگ که طبق میراث عاشقانه توی سرمای آلمان ما را پشت در گذاشت چاره‌ای نبود جز یک روز زندگی استحقاقی. هتلدار که گفت صبحانه تا ساعت ده صبح برقرار است من تا صبح خوابم نبرد! ساعت ۴ برای بار دهم  دوش گرفتم  و تا ساعت هشت هی تلویزیون را روشن خاموش کردم تا به این مسافرخانه ی امپریالیست ِ‌جهانخوار ضرر بزنم!!

ساعت هشت یک روز دموکراتیک اولین شاخ شمشادی بودم که به اتاق غذاخوری می رفت. روی میز بزرگی به طول ۱۵ متر انواع کالباس‌های ساده، قارچ دار، سیردار، مغزپسته‌ای، زیتون‌دار،دودی، خشک، ژامبون‌های چرب، تنوری، سالامی، تن ماهی، ذرت آب‌پز، بیست نوع پنیر، بادم زمینی، بادام هوایی، بادام کوهی،هندی، بادام سوخته، مغز گردو، خامه‌ی ترش خامه شیرین، نان پنجره‌ای، نان زنجفیلی، نان سیاه ،‌نان تُست، نان نمکی،نان سبوسی، نان بولکی، انواع سبزی‌های معطر، آب پرتقال، آب آناناس، آب معدنی، آب هلو،آب گازدار، شیر با چربی ۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹،۰،۱۰۰۰۰۰۰ درصد کره بی نمک کره‌ی کم نمک کره خوش نمک،قهوه ترک و کرد و فارس و خاویار رشتی و موسیقی دشتی، بهم آمده بود و بطورسلف‌سرویس هر کس بشقابش را برمی‌داشت و از هرچه دوست داشت می چشید و در فنجانش چای سیلان و قهوه کنیا و کاکائوی موزامبیک می‌ریخت.

بعد از این که چهار دست و پا از اتاق صبحانه خارج شدم مستخدم هتل به لهجه فرانکفورتی شمس‌العماره گفت:

Ist nicht KAH az khodet aber ist  KAHDAN az khodet

اینجا بابا جان فقط از یکی دو نمونه غذا تِست می کنند، خودشان را خفه نمی‌کنند و ظرفشان را مثل بیافرا هجده بار پُر نمی‌کنند! گفتم ماین هرّرِن، ابعاد مار ا شما با سیستم ِ دموکراتیک ِ‌ «گوز دوقلو در اسرع وقت» به «همه‌چیز در اسرع وقت» تبدیل کرده‌اید. حالا ایستاده‌اید از دسترنج خودتان تعجب می‌فرمایید!

حالا این چاشت بهشتی را بگیر و برو تا به نوع جهنمی‌اش برسی. به صبحانه‌ای که جز شرم ِ نداری و خجلت قسمت نان‌آور نمی‌کند و چشمی نیست به بی‌گناهی‌ها بنگرد.

در بخش آزمایش ادرار و نمونه برداری  ِ پارک ساعی هم داستان تکرار می‌شود! لیوانهای بستنی در دست،  کنار توالت ، بیمارهای قندی و فشاری و کششی ردیف شده‌اند. همه در وحشت‌اند. نه از امراض مرگ‌آ‌فرین، در وحشت‌اند از این که سه کنند و موقع رفتن توالت شاش بند شوند و تَگری بیرون نزند!  می‌روی توی توالت و هی فشار به اسفنگتر پیلور و چراغ والور، هی لول هنگ را می‌گیری و مثل سوسیس بندری  از گوجه فرنگی جدا می‌کنی! بیرونی ها فریاد می‌زنند: آقا زودباش...

پرستار با روپوش یک من کبره و خون و چربی کله‌پاچه وسیراب سِیّدت، سر گذر طیب، فرق ادرار و مدفوع را با صدای رسا به مدعوین محترم  توضیح می‌دهد:

ادرار آن است که از مجرایی اواسط لِنگ خارج می‌گردد.

مدفوع رنگ دیگری می‌باشد و این اخیر را داخل لیوان بستنی می ریزند با این قاشق چوبی.

ادرار را در این لوله می ریزند نه مدفوع را

مدفوع را در لیوان بستنی هم می ریزند اما قرار نیست لب به لب شود. یعنی پُراش نکنید.

ادرار یک سوم لیوان.

اما در موردگرفتن خون، سی‌چهل لیتر بگیری یبِیتَر است!

ناشتاها تنگ هم برای دادن خون می نشینند. هریک برای غلبه بر ترس از سوزن، زیر لب چیزی زمزمه می کند. زمزمه‌ها اغلب انتقادی و فحش به حکومت و امپریالیزم جهانخوار است. برخی هم بخت سیاه را به فحش می‌گیرند. از بی اعتباری عمر آدمی می‌گویند:

هی، آدمیزاد چیست؟

اشک‌اش دم مشک اش است

به یک گوز گرمش می‌شود و به یک چُس احساس برودت می کند!

یکی از پرستار می‌پرسد:

قاشق چوبی شکسته. می‌تونم با انگشت بردارم خیر ِ سرم؟

پرستار قاشق دیگری حواله می‌کند:

امان از مزاج ِ پشگلی!

پشت‌سری از وحشت سکته لیوان بستنی را می چلاند و تکمه‌های شلوارش را تا به تا می‌بندد. من ناشتا بازوی سمت چپ‌ام را قهرمانانه روی میز جلوی خوناشام هویدا می‌کنم . مثل مریلین تماشاگر را به دیدن گوشت لُخم وسوسه می کنم. او مثل پشه بزرگی نیش سوزن را به ورید می‌فرستد.

سرم گیج رفت، نور بیرون بخش‌های خالی شده ی خونم را چون زهر زنبوری پُر ‌کرد. در محوطه آنها که پاسخ‌های امیدکش چون سرطان خون و ایدز و عفونت‌های سخت داشتند در حال تکدی از دیگران می‌گریستند. چشمان کودکان بیمار ِ وحشت‌زده از آینده‌ ،  برای همیشه در من باقی ماند.

زیر تابلو، آنجا که پرستاری انگشت سکوت بر لب نهاده بود چنین خواندم و همیشه در من باقی ماند:

سکوت سرشار از ناگفته‌ها

اما جان ِ گفته‌ها

فریاد است.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط سیروس شاملو