قصههای کوچهی ظلمت
قصههای کوچهی ظلمت
شاملو که مُرد جماعت شاملو شناس و شاعرپرست شروع کردند به خاطره تعریف کردن. و بیشتر اونهائی که هیج خاطرهای نداشتن از هر جای نه بدترشون خاطره ساختن و تحویل امت خرافهدوست صادر کردند. ظریف ِ ترکی از آمریکا میگفت احمد به من قول داده بود نمیره و ظریفهای ز تربت ِ گیلان که نان روزانهاش را از نام شاملو دارد از سوئد ننه من غریبم راه انداخت که : نمایندگی فرهنگی کارها را در شمال قاره اروپا در دست و پنجول من سپرد و مسگری هم از اصفهان شروع کرد به میخ کوبی ِ آی عشق آی عشق بر دیگ و بادیه که تا بازار داغ است چهرهی آبی هزارتومنی را آفتابی کند! طبع شعرهایی هم این حادثه را بهانه کردند تا از خامهی زرخیز استعداد بچکانند. یکی نوشت به جستجوی تو بر درگاه کوه کبوترهامان را پیدا خواهیم کرد! دیگری سرود : در فراسوی مرزهای تنم راه بر مرد ِ رباخواری نبستهام و من آن دانشجوی دانشگاه آزادم که در استوای ِ شب ! باند ناشران که از زمان برامکه به این طرف وظیفهی اجتماعیش مسیر قلابی دادن به جهتهای فرهنگی صحیح و مشخص بوده است آستینها را بالا زد و به کمک اپوزیسیون فرهنگی لندن به تغییر شکل کاغذ سوبسیدی از شاملو به یورو و بلعکس همت گماشت
نخستین سایت هائی که آثار شاملو را بصورت اینترنتی به ماهواره برد از سوی نهاد ریاست جمهوری هزینه شد و باید اعتراف کرد که خود شاملو هم از این بابت زیاد ناراحت به نظر نمی رسید و راه گریز از این بنبست را نمی دانست. اکثرا هم مصاحبت با داش مشتیهای سینما و تلویزیون را به گنده گوزهای روشنفکر و من منم زدنها و کسالت و شقی وقی ِ اهل قلم ترجیح می داد. شاملو مثل همه ی انسان های غیر اسطورهای و خارج از افسانههای اساطیری چند چهره و چند بُعد داشت. شاملوی فیلسوف ، مثل من و شما وقتی از ما خبرنگاری بپُرسد: نظرتان در مورد فیزیک کوانتم چیست! شاملوی عاشق ، مثل من و شما وقتی دختر ِ خبرنگاری لبهای قرمزش را مثل گل محمدی غنچه کند و در فاصله نیم سانتی متری از من و شما بپرسد: نظرتووون در مورد عقش چیه! شاملوی داش مشتی مثل من و شما وقتی جریان عرق خوری و آبگوشتی ِ و من بمیرم تو نمیری باشد و بزم گنجقارونی. شاملوی بچه دوست مثل من و شما وقتی بچهای را برای پنج دقیقه تحمل می کنیم و پیغمبر بچه دوستان می شویم ولی وقتی بچه را میهمانان برداشتند و بردند پشت در می گوئیم : خفهشی با اون سندهات! شاملوی چریک مثل من و شما وقتی اتفاقا با یکی از چگوارائیهاش برخورد می کنیم. شاملوی خودش مثل من و تو وقتی تنهائیم و کاغذ و قلمی هم در کار نیست و میزی و کتابی، زیرا من و تو و او از هر حقیقتی آسیبپذیرتریم!
شگرد شاملو برای هیپنوتیزم کردن مخاطبان مختلف ، گوناگون بود. من و شما هم شگردهای ویژه ای داریم. اگر میهمان روشنفکری از خارج می آمد در عرض دو روز اطلاعات و انفرماتیک بر اساس آن میهمان به روز میشد و موسیقی مناسب حال هر میهمان انتخاب می شد ولی زیاد ماندن میهمان شاملو را از نقش اجتماعیش خسته می کرد.
او بیشتر مثل من و تو و نه مثل قهرمانان اساطیری ِ افسانه های عهد شبانی دوست داشت پایش را دراز کند و چایش را هورت بکشد ولی جلوی میهمان حتا تکان یک دست او حساب شده و برنامه ریزی شده بود. اصلا اجازه نمی داد کسی با او وارد بحث بشود. اجازه نمی داد کسی نظرش را بگوید و خدای نکرده از او انتقادی کند به همین دلیل شاملو هیج وقت خانه کسی نمی رفت !
چون میزبان و صاحب خانه بودن ِایرانی ها به این معنی است که آنها بگویند و تو بشنوی! گاهی هم که منزل کسی می رفت یا ساکت می ماند و اصلا وارد بحث نمی شد یا اینکه موضوع را با یک آنکتد و مذاح بهم می آود و تلمیح می فرمود و همه این کار را به عنوان یک نکتهی شاعرانه و فلسفی قلمداد می کردند! شاملو مردمشناس و سیاستمداری به کمال بود. جان می داد برای رهبری! نقطه ضعفهای مخاطب را جزء ِ امتیازاتش محسوب می کرد نه جزو عدم امتیاز مخاطب !
اگر گروهی عشقی وارد می شدند شاملو از همه عشقی تر بود .سرحال می آمد و از اولش خودش را ول میکرد: خب مادر قهبه دیگه به ما سری نمیزنی! بعد چایش را هورت می کشید و پایش را دراز می کرد و حسابی پکی به سیگار می زد. این بُعد ِ شخصیت ِ شاملو بُعد کتاب کوچهای ِ لوتی مسلک در یکی از پسران شاعر کپی برابر اصلی بود. او هم یک استکان که بیندازد بالا باید کمبودها را به سرعت پر کند حالا با محبت، گریه خنده، آزار، عربده یا توهین به دوست و دشمن.
قربان صدقه دلگیری ِ بی دلیل ، ماچ و بوس اغراق آمیز، الکل روح شاملو را آتش می زد. او گر می گرفت و از این سوختن احساس لذت می کرد. عمق خودآزاری به آزار نزدیکترین کسان یعنی همانها که زیباترین عاشقانهها را برایشان سروده است منتهی می شد. آنان که بخاطر موقعیت باسمهای و جایگاه پوشالی هرگز توان به زبان آوردن حقیقتها را نداشتند. ولی چه خوب یا بد که خوانندهی این عاشقانهها با جُنوب ِ تئوریک به خواب رود تا اینکه به قاعدگی ِ پراتیک در بیداری کاغذ رویاها را ورق بزند. من نوع دومش را ترجیح می دهم. شاید این هم نوعی خودزنی ِ موروثی باشد نمی دانم.
باید بدانم کجا هستم و وزن بدنم چقدر است به این واقعیت احتیاج دارم. گاهی. گاهی احتیاج دارم خودم را همانطور که هستم ببینم نه آنطوری که باید باشم نه آنطور که آرزوها تصاویر را برای من قاب بندی میکنند. نه چنان که مشتی اوباش فرهنگی لازم دارند تا بر اساس آن به قدرت برسند. ممکن است این رمانتیک بازی که همیشه کار دست ملت خوابزده داده کارش از قاب بندی ِ رویاها به گاوبندی انحصارات بکشد که همیشه کشیده است نشماریم چند بار. تاریخ را به حجت نگیریم که برایمان گران تمام می شود و آنقدر نگفتیم و ننوشتیم که این اتفاق افتاد بگذریم که نوشدارو بعد از مرگ سهراب است ولی عجیب است که هنوز رویانوردانی معتقدند باید حرف را قورت داد و یک آب هم رویش.
جالب که همین حضرات مدعی برداشتن سانسور و آزادی ِ ابراز عقیدهاند! خب فرزندان خلف تاریخ ملی هستند و در زدن حرف طالب اصولی ملکوتی هستند و نمیخواهند از تفسیر آیه به تأویل آیه برسند. در این جامعه ایجاد تردید به ملکوت واژهها و سست کردن ایمان و باور ِ جمعی نکوهیده و خطرناک است. به همه چیز می توان دست زد و از همه چیز می توان سخن گفت اما در ملکوت واژهها نباید شک و شبهای ایجاد کرد. ابر را نباید سوراخ کرد. قالیچه حضرت سلیمان را نباید گفت افسانهاست. چراغ جادو را باید در رویاها دید و باورش داشت. باید مسخ شد و در این مستی و کم خبری غوطه خورد. به سمند تودهای نباید ثافت زد! مولانای معاصرما نباید در بازار مسگران ناگهان شروع به رقص کند. در خفا هم باید متوجه باشد دوربین دیجیتالی صحنه را ضبط نکند. نباید حرفهای رکیک بزند که بعدا سند شود. نباید باده و افیون علنی مصرف کند اگر چنین کند باید شمس تبریزی را تبعید کنیم! راهبر راه را کج رفته؟ نه! این حرف به گوش نمی رود. به سنگ خارا فرو می رود اما به گوش امت ِ الکن نمی رود. اصلا حرفش را نزن . پس تکلیف گلهها چه می شود. احتیاجی به راهنمای توده هاست ؟ بخدا تودهها راه را نمیخواهند. طالب چاهاند و حقیقت آخرین حرفیست در جهان که طالب دارد. جهان در رویاست و بدون رویا بر آن حکومت نمی توان کرد. اما واقعت اینست که برای تحمل این وضع است که به نشانهها نیاز داریم نه برای طاغی شدن به موقعیت خویش که نخستین حرکت ِ آن که تن می زند آن است که نشانهای جز او نیست و همه چیز از او آغاز می شود. به بیرون از خودت محولش نکن. توئی آن دیو چراغ جادو که اراده کنی همهچیز خواهی داشت اما قصه به تو آموخته است بنده و چاکر قدرتی مرموزباشی که آرزوهای کوچکش را با توان تو تحقق بخشد. با این قصه و با این غصه پرواز کن. خوشا آلت ِ دستی تا دست تو باشم بسان آلتی! و این تقدس واژه این اندیشهی زیگوراتی در خالی بیابانی پژواک میکند جایی که چوپان انعکاس آب و نور اشراق و کلام غزلواره میشنود. این کلام ِ ناکجاست که از آتش ذوق برخاسته است. این حس ِ اقوام شبانیست که به تازهگی گوسفندان را ترک کردهاند تا در شهرها خود را از تنهایی نجات دهند. حس شبانی (پاستورآل) در دهلیزهای موسیقی ِ مریدومرادی قصان است! فلوتبزرگ و پیکولو، ابوآ، بالابان و نی لبکها شیون انزوای چوپان است که در دشت میغلتد و گوسپندان در امنیت آن به چرا مشغولند. حسی غیر قابل وصف که تهران ِ بیسامان را پناهجویان از سکوت ِ ترک شدهگی در هم فشرده می کند. دنیای پاستورال تقدس کلمه را از غارهای نورانی به فرهنگ نیمه شهری انتقال میدهد و شهروند در عینحال آستین بالا زده پاسخ نقد ِ کلمه را با قربانی کردن ِ ناقد میستاند. او به آرامی جرعه آبی به منتقد میدهد زبان منتقد را مثل زبان گوسفند به کنار دهان میبرد، آرواره را بر آن میفشارد و کارد بر شاهرگ حقیقت ِ اکنون مینهد و بدین سان به میعاد توحش خویش وفادار میماند. هم اینجاست که دریغا تاقنمای آزادی ِ اشاره شده در شعر در بیدادگاهی تازه پای میگیرد و فریادهای رهایی در ضجّ و فغان ِ اسارت و خفقانی تازه تصویر میبندد.
