چه اجابت غمناکی ای معتمدان!
شاملو در بیمارستان مهراد مثل مار ِ کجبیل خورده بخودش میپیچید که ماکت ِ آرامگاهاش در جزیرهی کیش رو شد. خانم خنجر گویا با یک آرشیتکت ِ ارمنی ِ اهل بیزنس، از مجتمع تجاری جزیره به توفقهایی رسیده بود که با شعف و شور ماکت ِ آرامگاه را برای نخستین بار به دیگران که ظاهرا جزو خانواده بودند نشان داد.
تا آن تاریخ هیچکس نمیدانست قرار است هزاران دلار پول ِ یک قرآن دوزار ِ امت ِ حساس در چنین طرح با شکوهی نفله شود! آرامگاه طاق- قوسی ِ شیشهای ِ بزرگی بود به شعاع صد متر مربع. فکر به سرنوشت شاعر ِ تودهها که قرار است در موقعیت فرآگوری تنها توریستهای تنبان کوتاه انگلیسی و آمریکایی را با دوربینهای لوله درازشان به میهمانی ِ سرای باقی ِخود بپذیرد ، مرا به مخالفت واداشت. این کار شاید خیانت به آرمانهای شاعر نبود چون شاعر در اواخر عمرش سخت وابسته به تجملات ِ تحمیلی (اجباری) و ضدشاعرانه و بنجُل مثل روبدوشامبر ِ ابریشم قرمز و بحثهای خاله زنکی و آلودهی جُکهای چارواداری و بزمهای دود و دم ِ ناشران شده بود که آرمان را بوسیده بود و کناری نهاده بود ( حدیث بیقراری اش را در مجموعههای آخر بیاد میآورم).
طرح آرامگاه شاید در تضاد با آرمان شاعر نبود اما حتما در تضاد با آرمان ِ شعر شاعر بود. اعتراض من در مصاحبهای با حسین عابدی در تاریخ فوت شاعر منعکس است. راستش بعد از فوت هم وزیر ارشاد وقت عطاالله مهاجرانی بدش نمیآمد برای گرم کردن و پرستیژ تراشی ِ دولت اصلاحات ِ خاتمی ، آرمگاهی هم برای شاعر ملیاش برپا کند!
دفن شاعر در امامزاده طاهر نظر من بود و برای آن هم مجوز گرفتم. ای کاش میتوانستم جنازهی شاعر را جایی مخفی کنم تا بر نیستی او دست نبرند و از کفناش برای خود سایبان ِ دو روزه نسازند. حکایت شعر دوستان شاملو حکایت کوریست که در آتشی به نیمه سوخته است. به او میگویم آتش را که ندیدی بوی دودی هم به منخرین احساساتی ات نرفت! این هیاهو بخاطر چیست؟ سنگ قبر مثل هر سنگی دارای املاح کانی و ذرات معدنیست اما اینجا در این بیابان ، پشت هر سنگ چیزی مقدس نهفته است که مجرب است به وساطت. سنگ بسته به نوع مصرف معنای آسمانی و زمین میگیرد. اگر از آن در دستشویی و مطبخ استفاده کنی سنگی قابل بحث نیست. فرهنگ ِ فتیشی رفتاری مربوط به دورهی نوسنگیست. عرب برای حجرالدرمان کتابخانهها تحریر دارد مثل حجر غاغاطیس که سنگ جهندم یا جهنم باشد و سوختنی به آتش یا حجر البرام که درمان ِ تخمهباد باشد و حجرالکحل که جهت رفع بیاض چشم است و حجراقیشور که با آن پشمزدایند از پاچهی گوسفندان و حجر اعرابی که در تقویت لثه نافع افتد و حجرالباهت که در تبت بود و به مردمان چنان بخندد که بمیرد و حجرالحبشی که در کسخلآباد یافت شود و بلغم معده بَرَد و حجرابقر که قاتل بواسیر بُوَد و چون مقدار عدس امالت سازند که بر حمله و نمره نافع بود و دیگری حجرالحماری که سد ِ لتیانی در مقابل اسهال خونی بود و این مجرب است. دیگری حجرالخمار است که چون بر سر زنند خمار برباید! حجر هندی هم هست که بفرمان عزوجل دفع مخارشت کند و حجرالشغری که سگان بر آن شاشند و بعد حجرالاسود است که پیش از اسلام نیز معروفیت داشته است و گویند سنگ سفیدی بوده و عبادت کنندهگان ِ خالیبند چندان بر آن دست مالند که تیره گردد! و اما حجرالموت همان سنگ لحد باشد که قرعالباب ِ سرآی دیگر است بر آن میکوبند که میّت به روزالحشر بیدار بماند گویا عمری بیداری و چراغ افروختن در کوچههای تاریک خرافات و جهل و رویت ِ این درد ِ مشترک کافی به نظر نمیرسد. چه اجابت غمناکی ای متعمدان!
شرح این قصه در «افسانههای کوچهی ظلمت» خواهد آمد.
