پاسخی به شعری از احمد شاملو
ترانهی بزرگترین آرزو
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نمیماند.
ساليان ِ بسيار نمیبايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانیست
که حضور ِ انسان
آبادانیست.
□
…
احمد شاملو از کتاب دشنه در دیس
غيبت در حضور
درست است
درست است
ديرگاهیست كه ديگر در سرزمين خويش نيستم
به رؤيا در كوچههايش نمیگريم و
در هوايش نيستم
دست و دلم آنجا نيست
آرزويم نيز.
درست است
درست است
نغمهای كه میسرايم من
حزن ِ حضور كوفیست بر ويرانی باغی كه
خوب تفسيرش كردی در « ترانهی بزرگترين آرزو»ی ِ خويش.
از تو چه پنهان
سالهاست اينجا میميرم!
دست و دلم اينجاست
آرزويم نيز
و ترانهای كه میخوانم برای تو
خزن ِ حضور كوفیست بر ويرانی باغی
كه « نماد ِ وطن » نيست
پس
« نمود ِ جهان » است.
ديواری فروريختهاست آنجا!
باروبلندِ هر باوری
فروپاشيدهاست اينجا.
