ترفند ِ هویت به بَرّاقی ِ سنگ قبر
اخبار و گذارش، از نوع و ژآنر ِ گورستانی هیچ وقت برای من جاذبهای نداشته.
با وجودی که سالهاست با کلام جلالالدین محمد بلخی همسفرم هیچ وقت دلم نخواست به قونیه سری بزنم.
به خودم نمیتوانم بقبولانم عظمت کلام چنین شاعری در چهار بُعد چنین جغرافیای حقیری کرباسپیچی شده باشد!
قصد ِ مقایسهای هم نیست میان شاعری که شیشاک و دف و سُرنا میساخت و مینواخت و میخواند و میرقصید با شاعری که جماعتی ِ اشکیدر ِ مشکی بیرضای او چنین به سازش میرقصیدند!
قونیه را از آن جهت دوست ندارم که مقبرهی جلب گردشگریست و هیچ ربطی به پیام شاعر جهانلاوطن ندارد که گفت:
زین گونه که من به نیستی خُرسندم
چندان چه دهید بهر ِ هستی پندم
روزی که به تیغ نیستی بُکشنم
گریندهی من کیست؟ بِر او میخندم
پند را هم طبعا همان کسانی به شاعر بهر هستی دادند که او را به نیستی خُرسند کردند!
قونیه را دوست ندارم که لانهی زنبور ِ دشمنان مولاناست! گر او خود ْ مولاناست که نیست و نبوده است! حال، این مقبره را سیلاب هم بِبَرَد من باکیم نیست چون دیوان کبیر او جغرافیا و سرزمین و جزیره و آبگیر ایمن ِ من است و تختگاه ِ سلطنتاش بر تکیهگاه ِ کلام ، گر سلطنتی هست و این خود عشقیست که مانَد ذولفقاری را اگر عشقی در چنته است که نیست و این ستاره بازی چنان که گفت «حاشا ، چیزی بدهکار آفتاب نیست!»
هیچ الاغ ِ سارق ِ عتیقهجات ِ در قید حیاتی هم نمیتواند باور کند ، تراش و امضاء به دست خود میّت ِ نامدار صورت گرفته باشد که شبانه با کلنگ بیفتد به جان سنگ قبر!
اینجا دو آلترناتیو دیگر هست:
۱/ گذارش غیرمستقیم به امت ِ همیشه در قبرستان که: بله درآمد از آثار شاعر خرج قبور میشود و بدین صورت آب پاکی روی دست مدعیان احتمالی ریخته میشود!
۲/
ترفند ِ هویت و پرچمداری ِ بر قلههای ادبیات ِ بیصاحب و هرکی هرکی ِ ملی به نتیجه میرسد و میتوان یک شبه ره صدسالهی شهرت رفت.
یک احتمال سوم هم از این « دربانان ِ هتل قونیه » پُر بیراه نیست و آن این که سنگ تراشی چون چارلیچاپلین ِ شیشهبُر پسرش را شبانه با کلنگ به سوی امامزاده طاهر راهی کرده باشد تا مبارزان راه آزادی را چارشاخ کند!
خداوند روح این ملت ِ «خواب ِ عدمرفته» را از گزند ِ موشگورستان حفظ کُنآد!!
