در تقابل فرهنگ و سَرتنگ!
این که کوچه میتواند فرهنگ و زبان بسازد حرف بیربط صد سال قبل است. این باور از سوی برخی کمونیستهای مرتجع و خرافی ِ وطنی برای تو پوززدن ِ بورژوازی شاهنشاهی اختراع شده بود.
انقلاب اسلامی بخوبی این باور را به ورشکستهگی کشید که از کوزه همان برون تراود که در او نیست! نه تنها چنتهی مبارزه با بورژوازی در قاموس کوچه نبود بلکه کوچه همان بورژوازی به قدرت نرسیده بود که وقتی به قدرت رسید از بورژوا هم بیشتر بورژوازی را فوت آب بود!
حالا که هر آقازادهی کوچهنشینی از راسهی سماورسازها زیرابرو برمیدارد و مستقیم از گود ِ زنبورکخونه برای تحصیل در رشتهی استیلیزم به لندن میرود و اولین کاری که میکند هفتا سگ توله ابتیاع میکند تا از کامیجون که ششتا دوبِرمَن دارد عقب نیفتد معنای مبارزهی اعماقیهای کوچه با بورژوازی روشنتر به چشم آدم فرو میرود!
دیگر تصور نمیکنم این لالاییها رنگ و بوی گذشته را داشته باشد. ما دایرةالمعارف و کتابلغت را اصطلاحا فرهنگ میخوانیم ولی این امر در ذهن برخی رفقای فناتیکتر از عصر پارینه سنگی ، سوءتفاهم ایجاد میکند که نکند فرهنگ کوچه به این معناست که بدون کوشش و تلاش از کوچه و اهل کوچه، فرهنگ و دانش به برون میتراود. چنین چیزی نیست و حتا گاهی عکس این به واقعیت نزدیکتر است که کوچه زبان مدوّن و بنیادی را به اضمحلال و تباهی میکشد و آن را بی ریشه میکند.
درست است که گاهی نویسندگان برای بازار کتابشان نیاز به باد کردن مردم دارند حتا اگر در پنهان جای دل خود از نام کوچه و تودهها احساس نفرت کنند اما این « تاکتیک» را نباید « باور» قلمداد کرد.
فرهنگ کوچه یعنی کتابلغت ِ مربوط به گویش ِ کوچه بازار. فقط همین! اما پرسش سوزان اینجاست که گویش کوچه را کدام زبان تهدید میکند و آیا این زبان رو به اضمحلال است یا چون شاخههای سرطانی در حال نفوذ به تاروپود هستی فرهنگی ما !
انجمن سیاه ِ شاملوئیستها هنوز به این پرسش پاسخی دقیق نداده است.
