تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

بحث و گفتگو

 

این مطلب را روی سایت یدالله خان رویایی یافتم. در حال حاضر فقط آن را منعکس می کنم و در فرصت دیگر  نظر  من در باره ی این مقاله خواهد آمد. برخی نظرات پیش پا افتاده ی خواننده گان فناتیک را خودتان در سایت یدالله خان بخوانید :

تو چرا عباس هستی ؟


عباس عزیز ،

تو کی هستی؟ تو چرا عباس هستی؟ دیری ست علامت سؤال شده ای ، رازشده ای، اعتراض شده ای، همه مي پرسند که اين"عباس عزيز" کيست
 .
نظرنویس های من، بیشترشان، نمی دانند که این عباس، در ابتدای تاسیس این وبلاگ، معروفی بود، و کم کم " همسایه " ای برای حرف های من شد. و یا اصلا سایه ای برای حرف : سنگی که می شنود، و صبوری می کند . این عباس حالا دیگر برای خودش حضرتی شده است . حضرت ؟
راستی تو چه عباسی هستی؟

یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (
به نقل از حافظه)

فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !

تا وقت دیگر قربانت

يداله رؤيايی janvier 3, 2008 3:21 AM
 
 
 
یدالله خان شانس آورد پسر شاملو نبود که گذشته از شکستن حرمت رفاقت با شاعر حرمت خانواده گی حضرتش را هم شکسته باشد. حدس بزنید در آن صورت فناتیک ها شلوار چهارخانه اش  را به سرش می کشیدند!!!
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

سخنی با   مال ِخود کنندگان!

 

اکنون بیش از هفت سال است که هشتاد هزار فیش از کتاب کوچه به تحریر احمد شاملو در منزل فردیس خاک می­خورد. چرا این مجموعه تا کنون به ناشر سپرده نشده است و چرا شخصا از چاپ آن جلوگیری شخصی بعمل آمده است؟ آیا خواننده­ای که مشتاقانه منتظر تکمیل کردن مجلدات کتاب کوچه است باید این مجموعه را ناقص ببیند و آن را غیر قابل استفاده  قلمداد کند؟ چرا انتشار کتاب کوچه را متوقف کرده­اید و  چرا زیر چتر دفاع از شاعر معاصر شما مدعیان ِ ذهنی ِ سرپرستی بجای عملی کردن مسئولیت­های فرهنگی خود تقسیم دیگ و بادیه را بیرق عثمان کرده­اید و چرا از سازمان یونسکو همان سازمانی که جانیان جنگ دوم را بعنوان اعضاء افتخاری پذیرفت استمداد طلبیده­اید! کمی وقاحت بدنیست.

شما بیش از هر دولتی  جلوی تاسیس بنیاد شاملو سنگ انداختید. شما هرگز با تاسیس بنیاد شاملو موافق نبوده­اید چون حضور بنیاد شاملو بطور خودکار به مفهوم  کم رنگ شدن تصمیمات شخصی شما و افت کیفیت حضرتتان است!

اینک که دادگاه و قوه قضائیه سرپرستی کذائی­تان را از نظر قانونی هم مردود شناخته است جا دارد از خر شیطان باتفاق جناب عسگرپاشا پائین بیایید و  خرابی­های گذشته را پیش از رو به قبله شدن و سفر روح از تن ترمیم فرمائید. خداوند و خواننده گان کتاب کوچه از شما ممنون خواهند بود اگر این چوب سالیانه را از لای چرخ این دائرت­المعارف فلکلوریک بردارید و فیش­های کتاب کوچه را برای انتشار به ناشر بدهید. آیا گوش شنوائی آن سوی مانیتور هست که این پیام کوتاه را به  (مال­خود کنندگان) آثار دیگران بدهد؟ 

حرف ما را که بگوش نمی­گیرند. پشت کانون ننویسندگان پنهان شده از راه دور توطئه می­کنند و جالب آنکه ما را حقوق بگیر همان دستگاهی معرفی می­کنند که ماهانه را به حساب­شان واریز می­کند! عجب دنیای چرندی که سگ صاحبش را نمی­شناسد و ملت لاروس اش را!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

در ادامه چالش با نازی جان!

نازی جان زمانی، که از خطه شمالی چارق رها کرد صرفا فاشیست بود بعد ها همقطارها (کامرآت ها) معتقد شدند همین چند سال اخیر که خونش را عوض کرد نازی شد. سابقا  تصور می کرد برای روشنفکر بودن باید ریش پروفسوری نهاد بر بخش زیرین اندام و با بحث های کسالتبار ِ انقلاب پرولتاریا و ریفیق استالین مغزشویی کرد.  اما اوضاع  ِ کمونیزم ، کشمشی از آب در آمد و  بدبختانه شاملوئیزم به وزارت و صدارت تبدیل نشد و  اکثر این قماشان به وزارتخانه های دیگری چون ژاپن و حوزه خراسان روی آوردند و بنا بر وزش باد ، نیروانآئی و ناسوتی و لاهوتی حال دادند!  دیگر فصل فصل گفتگو در باب خیانت های امپریالیزم نبود و  فحش  به جودائیزم  مد روز بود و پول ساز! 

من از نازی جان (در هر شلوار و دامنی!) انتقادی ندارم و تصور می کنم به اندازه کافی شعله های نامرئی تاریخ ریش پولوفوسوری حضرتشان را  یا رانهای زردانبوی خنجرشان  را چونان چون کله پاچه ای کرم انداخته کز داده باشد ولی حتما از احمد شاملو تعجب می کنم که چگونه بر اثر ترس از بایکوت ِ تعمیمی که فعلا  بیخ خر ما را چسبیده با این حشرات ِ ابن الوقت دمخور بود. به خود می گویم نکند او نیز  تنها در دوره خاصی نازی ستیزی را بیرق عثمان کرده بود و ته دلش مایل بود همین عوام فریبان در البسه ی خرد بر آثار ِ والایش سرپرستی و نظارت داشته باشند بجای این که در وزارت ارشاد از آثارش جلوگیری کنند؟ ! 

شاید اگر ما هم این هیولاها را تکذیب نمی کردیم  این حشرات اجازه می دادند آثارمان را بدون وزوز در گوش ِ حاج آقا به چا پ برسانیم.

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  |