از شیفتهگی اغراقآمیز شما هم مفتخرم هم برایم اسباب تاسف است. متاسفم چون شما همهی حقیقت را ندیدهاید و با آن زند گی نکرده اید و صرفا در ابرهای وهم و واژه قدم بر میدارید و تصور می کنید آدم یک تنه میتواند در مقابل این همه اوباش ادبی و بیادبی شمشیر بگرداند و همه مگسها را به یک عربده از دور ِ نان ِخامه ای ی بامداد پَر دهد.
نکند متصورید در این مملکت قطرهای قانون و حق و حقوق تقسیم می شود و قضات فکور نشستهاند بدون نظر کردن به سرنخ اسکناس به ناله های مدعی گوش کنند؟ در مورد سرنوشت تلخ کتاب کوچه و آثار دیگر شاعر با شما همعقیده ام و موشکافی شما را در زدو بندها تایید می کنم. بله این صحیح است که در کار . قانونی جلوه دادن دزدی ها سعی و کوشش چندین ساله به خرج داده شده و همه چیز را به مدد جراید و رسانه های فروخته شده منعکوس جلوه داده اند .مرا هم واقعا در قضاوتها عصبی و تندخو کرده اند که مجبور شدم بجای اعتراض به این مگس ها به خرد و خمیر کردن نان خامه ای بامداد دست بزنم. این کار واقعا به نفع سارقین تمام شد ولی کلاه را شما در این بی قضاوتی قاضی کنید و روشن بفرمایید چه باید کرد. آیا باید همه ی حرفها را زد !
شما هم باید اعتراف کنید این حقیقت ها نوعی یاسین به گوش طرفداران غزل نیست!
