تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

بحث و گفتگو


شنبه 25 آذر1385 ساعت: 20:26 توسط:شقایق
آقاي سيروس
من يک سوال داشتم که خيلي خوشحال ميشم اگر جواب بديد
من نوشته هاش شما را خواندم با اينکه خيلي شعرها و آثار مرحوم شاملو را دوست دارم اما با نوشته ها شما که مخالف با بت سازي و اينکه از آب گل آلود ماهي گرفتن يک عده هستيد موافقم اما يک سوال دارم اينکه آيا واقعا لازم است که براي رسيدن به اين هدف به شاملو توهين کنيد؟ و از جملات بدي در مورد ايشان استفاده کنيد؟ ايشان تنها پدر شما نبودند ايشان يک شاعر ملي متعلق به تمام ايرانيان بودند و بالطبع اينجور نوشتن باعث ناراحتي است نمي گويم نقد نکنيد اما توهين هم نکنيد سوالم را اگر جواب بدهيد متشکر ميشوم
 وب سایت   پست الکترونیک
مطالبی دیگر در باب قبرپرستان
 

 

آدمها و بویناکی ِ دنیاهاشان

 

شقایق عزیز

پاسخ شما خواهد آمد اگر این کوله‌باری که عمری بر دوش کشیده‌ام  از حسادت همکاران  جایی زمینش بگذارم. خب این نوشته هم هوای خودش را می‌خواهد هم حواس خودش را ضمن این که فرشته‌گان ِ ظرافت و دموکراسی و آزاتی هم دم در ِ درمانگاه نشسته‌اند که دستت خط بخورد و حواس را هواس بنویسی و هوا را حوا تا بقول منورالفکرشان نسخه‌ات را بپیچند! زورشان که به استدلال نمی‌چربد اصالتا از ماهیچه‌ی گردن استفاده‌ی بهینه می‌فرمایند! می‌توان حدس زد چقدر مایل بودند دستشان به کلید خفه‌کن ِ وبلاگ‌ها می‌رسید اما گویا هنوز قدرت به دستشان نرسیده. من را بگو تصور می‌کردم اختناق صرفا در دولتها نهفته است و به ملت‌ها تحمیل می‌شود حالا فهمیدیم که سر و ته یک کرباسند و هر دولتی نماینده‌ی برابر اصل ملت خویش است.

بخشی از شاملوپرستان ِ  تحت تاثیر مستقیم ِ DVD از شاعر چیزی شبیه رمبوی ۳ می‌خواهند تا پشت سر ِ سیلوستر استالونه‌ی ادب  (بقول خودشان) ضعف‌های شخصی را  ماسکه کنند.

این فقره از جماعت اصلا نمی‌تواند بپذیرد که جوراب رستم دستان بوی برنج فریدون‌کنار بدهد و بواسیر خلیل عقاب در حال کشیدن جیپ ارتشی زده باشد بیرون!

بخشی دیگر که در هوا کردن فیل از دسته نخست عقب نیفتاده اند معتقد به شاملوی قدسی و ملکوتی در قد و قبای سانفرانچسکو داسیزی  هستند که نُت ِ دولاچنگ را از زیر چرخ چاه تشخیص می‌داد و با یک فووت  ِ مبسوط (اگر جلویشان را نگیری) مرده را در کرج زنده می‌کرد.

این دو فقره آدم مشکل گوشی هم پیدا می‌کند مثلا اگر بگویی :

( فلانی ترسو بود مثل من و تو )

من و تواش را حذف میکنند و باقی‌اش را چو می‌دهند همانگونه که استر دربند و پس قلعه می‌رود به اوج.

اگر بگویی:

(در شرایط قتل‌های ۶۷ و قتل‌های زنجیره‌ای هرکس به وحشت و هراس نیفتد آدم نیست)

بنا بر معیارهای  اساطیری که قهرمان ملی را بی‌باک و نوعی ماسیست و هرکول  می‌شناسد این ترس را توهین به قهرمان ِ بادکنکی تلقی می‌فرمایند.

نقد سالم  برای جماعت فوق یعنی تمجید  و عدم تمجید  یعنی توهین! تازه این جماعت دو رویی را  هم مثلا نفی می‌کند!!

خب شاملو مجبور بود یک آژیر دور و برش بکشد که وقتی طرف آمد خبر شود. در این شرایط ِ وحشت و طوفان  دن آرام می‌نوشت. در باغ آرامش شاعرانه قدم نمی‌زد!  شاعر از گوشت و پوست و عصب بود و با زمانه پیر می‌شد. شاملو زمینی بود و طبیعتا برای چاپ آثارش مجبور بود با مافیای پخش کتاب و لابیرنت اختناق به شطرنج بنشیند. اگر هم دستش می‌رسید مهره‌هایی را زیرش قایم می‌کرد. آیا این مانور توهین است؟

همه‌ی خلایقی که در یک سیستم دولتی زنده‌گی می‌کنند به دو چهره‌گی و ترس  از در حاشیه افتادن و چاپلوسی کشیده می‌شوند. این ترس را شاعر در واژه‌ها منعکس می‌کند و سلاخ در زدن ساطور به ترقوه‌ی ماکیان. قصدم مقایسه اخلاقی میان این دو حرفه نیست. عکس‌العمل نوعی تحقیر شده‌گی‌ست و اگر کسی این تحقیر سیستم‌های اجتماعی را انکار کند از بقیه دورغگوتر شده است!

شاملو نه تنها به حوادث آن سالها اشارتی نکرد بلکه فاجعه حلبچه و نخبه‌کشی دهه‌ی پیش را با سکوت پاسخ داد. حتا خاطرات خود را ننوشت تا مردم ما را بخاطر این که از زبان دل او گفتیم به صمد بهرنگی اعتقادی نداشت به جنایت ادبی متهم نکنند و حقوق بگیری از راک‌ فلر! خدایش بیامرزد کاسه کوزه‌های مصلحت اندیشی و مردم‌داری  را توی سر آقازاده‌ها خًرد کرد!

حال ما ماندیم و خیل سینه‌چاکی که هنوز (چشم من به آبشر اشک ، سرخگون) را  با کسره‌ی یلخی ( اشک ِ سرخگون ) می‌خواند . شهامت نداری به او بگویی شاعر در انتخاب واژه در شعر مرگ اشتباه کرده و (شکاننده) به معنای خُرد کننده را (شکننده) به معنای ظریف آورده است!

هرچه سعی می‌کنی پیراهن این سینه‌چاکان را کوک بزنی جوالدوز را به سوی جگرت حواله می‌دهند تا از تو هم غول رنجی این بار در استوای نیمروز بسازند. راستش من هم از این گرد و خاک کک‌ام نمی‌گزد و جگر را با همین میخ طویله بخیه می‌زنم!

از تو چه پنهان حالا که بعد از عمری سانسورچی‌های واقعی ِ آثارم از پس پرده بیرون زده‌اند کمی هم شنگولم  و  هر توقیفخانه‌ی خیالی را به محدودیت آزادی متهم نمی‌کنم!

 سالها تصورمی کردم دولت است که نمی خواهد صدای من به گوش جماعت برسد اما اشتباه می کردم. یک اشتباه محض که از نشستن پای صحبت برخی آزادی خواهان روشن اندیش جامعه و طبقه فهمیده (البته با یک چشم بسته !)  در ذهن نشسته بود. برخی نازی فاشیست های در تب قدرت و سروری جامعه ی چوپان زده بخاطر این که حکومت دیگرنیازی به آدمکش های جدید نداشت به صف مخالفان هفت خط زده بودند و زیر چقندر قند هم به دنبال ساواک و امپریالیزم جهانخوار می گشتند و هر صدای ناهنجاری را به شقیقه مرتبط می دانستند. باید یک عمر سپری می شد تا دریابی  آزادی نوید داه شده توسط آنان  چه باتلاقی است. گویا هنوز چشم نداریم و نمی بینیم میوه های تلخ استدلال تارعنکبوتی حضرات را. 

اعتراف می کنم  در وبلاگ شخصی خود زیادی به نظر این جماعت احترام گذاشته ام و به آن کمپلکس ها امکان و فضای نشو و نما داده ام. همان نیکو بود که این جماعت  در وبلاگ یا روزی نامه های تن فروش خود فرهنگ افشانی می کردند. من در ابراز عقاید شخصی کی و کجا به نظر این حشرات اهمیت داده ام که این دومین بار باشد. اما خواننده ی سالم و معقول   

همواره می تواند با پست الکترونیک با من تماس داشته باشد زیرا نظر داهیانه ی او راهگشای حقایقی ست که تصور می کنم جامعه ی در حال مووت چون داروی تلخی به آن احتیاج دارد.

 

 

مطلب ادامه دارد

 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت   توسط سیروس شاملو 

 هم ولایتی‌های عشق و سرود

 

رسیده‌ام

 

و

 

  دورم باز

 

به  خواب‌احتضار  ِ این سفرم

هنوز

از بلاهت  ِ قوم  ِ خوف‌انگیز!

 و

 زمزمه‌ا‌ی که - چه راست  گفتی-

 

:

‍- حقیقت

 

تنها بهتان  ِ امارت ِ اوراد است.

 

ور نه

 

ترازوی  ِ  قراض  ِ قضاوت‌شان

 

بازار‌‌، بازار

 

به ‍‍پاس  ِ مرگ  ِ حق

 

بَر سفره‌خون  ِ پیش‌خوان  به جولان نبود!

و

جار- فریب  ِ لاامان  

و

زِرررررررّ  ِ وامصیبتای  ِ نور!

 

از دندان ِ عامیانه‌واری‌شان

 

چون عٌفن  ِ محض  ِ کوری

 

به عربده بر دهان جاری نبود!

 

می‌دانم نمی‌دانند!

 

با این همه

 

من

فرونمی‌روم

 

به این تفرعن ِ دوزخ‌زیستی‌شان

و

نه به گند ِ بی‌داد ِ

 

این دادگران  ِ  باد و بی‌داد

 

چندان که

 

به میراث  شوخ‌چشم  ِ آموزگاران  ِ سنت  ِ خویش

 

هر واج- درد ِدلی   بی‌شیله را

 

آونگ ِ دار تجویز می‌کنند.

 

شیدائیان ِ ولایت عشق و سرود را گفتم!.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

  عبور

 

از این برزخ  نیز می­گذریم

هر طلوعی  دشوار است

نا امیدی

تهی دستاری

توقف و مرگ.

رگان ­ ِ گشاده­ی من

پلی­ست

چشمان بی­گناه  ِ تو

لبخندی.

نمک ِ ­­­گونه بشوی عشق من

از این برزخ نیز­ می­ گذریم

هر طلوعی دشوار است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط سیروس شاملو 

مطلب

 

بعد از کشتن حلاج  کم­کم ملت غیور به این فکر افتاد علت کشتن او را بداند! سعی کردند  به جمجمه های خالی فشار بیاورند شاید انگیزش مجاب کننده ای برای این سلاخی بی دلیل از داخل کله­ها به بیرون تراوش دهند. 

یکی گفت: " - به مقدسات توهین میباشد!"    

دیگری گفت: "- با ادرار خودش بیماران را شفا داده"  براساس

نی قرص سازد قرصتی، مطبوخ هم مطبوختی /تا درنیندازی کفی ز اهلیله­ی خود در هوا   

سلاخی گفت: "- به ما صوفیان انتقاد می­کرده که عشق رو دو سیر گوشت و سیرآبی می دونیم"   بر اساس     

ای بی­خبر از مغز شده، غره به پوست/ هش­دار! که در میان جان داری دوست                      

دانشمندی گفت: " انکار زیارت کرده و در امامزاده طاهر ظهور نیافته است!"   براساس                                 

عقل تا جوید شتر/ رفته باشد عشق تا هفتم سما  

شبلی دیوانه گفت: " در سفینه­ی شکسته­ی توحش محض اسرار گشوده است!"

حقیقت آن بود که در حالتی خاص که گرداب وجد و حقیقت­گویی او را درربود امکان بازشناخت ترفندهای شهرت و دلبری از توده­های خوابنما شده را  وانهاده بود و راه استفاده بهینه از موقعیت و شهرت را به پشیزی نگرفت. جرمش برملا کردن اسرار بود و اسرار ضعف انسانی بود.

گفته بود ( اناالحق ) نگفته بود ( اناالله ) بهرحال اگر (انالناس) هم می گفت و (شاکرالحق)  باز او را می­کشتید!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

  خداسانان

نه

سرو نیز مجاب نمی­کند

تاریک  ِ بی­کران ِ درون ِ تو را

نه نسیمی که مرحم است

خاکسترنشین ِ تو را!

بالا بلند ِ جهل­ات را

تسلای  ِ ریحان و جوی­بار نیست

این­گونه که

به خداسانی  ِ خاکیان

پاگشوده­ای!

ترحم باری تو

که از گلزار ره  ِ خواب می­زنی

تا در واژهای پوک

بادام بخت بشکنی !

برتصنع  ِ تقوای ِ ابرهای لازمانی

دَم  را بازشهید کن

نطفه­ی جهنده­ی  اشراقی تو!

پس دیری  نیست

قحط و ویرانه

خواهدت گفت:

"رهی به سعادت خاک نخواهی جُست."

دیری نیست!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

به مناسبت حمله گسترده ی مافیای نشر  به این وبلاگ

قابل توجه برخی حشرات فرهنگی:

( هنرمند نباید جز حقیقت بیندیشد. تمام هم و غمش باید همین باشد )

                                                                               احمد شاملو !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت   توسط سیروس شاملو  |