با عکسالعمل نابخردانهای که شاملوپرستان ِ ملی مذهبی در مقابل تخریب سنگ قبر احمد شاملو نشان دادند در آینده شاهد غیبت استخوانهای شاعر معاصر خواهیم بود!
جهلی که عوض دارد گله ندارد.
بحث و گفتگو
با عکسالعمل نابخردانهای که شاملوپرستان ِ ملی مذهبی در مقابل تخریب سنگ قبر احمد شاملو نشان دادند در آینده شاهد غیبت استخوانهای شاعر معاصر خواهیم بود!
جهلی که عوض دارد گله ندارد.
قصههای کوچهی ظلمت
قصههای کوچهی ظلمت
شاملو که مُرد جماعت شاملو شناس و شاعرپرست شروع کردند به خاطره تعریف کردن. و بیشتر اونهائی که هیج خاطرهای نداشتن از هر جای نه بدترشون خاطره ساختن و تحویل امت خرافهدوست صادر کردند. ظریف ِ ترکی از آمریکا میگفت احمد به من قول داده بود نمیره و ظریفهای ز تربت ِ گیلان که نان روزانهاش را از نام شاملو دارد از سوئد ننه من غریبم راه انداخت که : نمایندگی فرهنگی کارها را در شمال قاره اروپا در دست و پنجول من سپرد و مسگری هم از اصفهان شروع کرد به میخ کوبی ِ آی عشق آی عشق بر دیگ و بادیه که تا بازار داغ است چهرهی آبی هزارتومنی را آفتابی کند! طبع شعرهایی هم این حادثه را بهانه کردند تا از خامهی زرخیز استعداد بچکانند. یکی نوشت به جستجوی تو بر درگاه کوه کبوترهامان را پیدا خواهیم کرد! دیگری سرود : در فراسوی مرزهای تنم راه بر مرد ِ رباخواری نبستهام و من آن دانشجوی دانشگاه آزادم که در استوای ِ شب ! باند ناشران که از زمان برامکه به این طرف وظیفهی اجتماعیش مسیر قلابی دادن به جهتهای فرهنگی صحیح و مشخص بوده است آستینها را بالا زد و به کمک اپوزیسیون فرهنگی لندن به تغییر شکل کاغذ سوبسیدی از شاملو به یورو و بلعکس همت گماشت
نخستین سایت هائی که آثار شاملو را بصورت اینترنتی به ماهواره برد از سوی نهاد ریاست جمهوری هزینه شد و باید اعتراف کرد که خود شاملو هم از این بابت زیاد ناراحت به نظر نمی رسید و راه گریز از این بنبست را نمی دانست. اکثرا هم مصاحبت با داش مشتیهای سینما و تلویزیون را به گنده گوزهای روشنفکر و من منم زدنها و کسالت و شقی وقی ِ اهل قلم ترجیح می داد. شاملو مثل همه ی انسان های غیر اسطورهای و خارج از افسانههای اساطیری چند چهره و چند بُعد داشت. شاملوی فیلسوف ، مثل من و شما وقتی از ما خبرنگاری بپُرسد: نظرتان در مورد فیزیک کوانتم چیست! شاملوی عاشق ، مثل من و شما وقتی دختر ِ خبرنگاری لبهای قرمزش را مثل گل محمدی غنچه کند و در فاصله نیم سانتی متری از من و شما بپرسد: نظرتووون در مورد عقش چیه! شاملوی داش مشتی مثل من و شما وقتی جریان عرق خوری و آبگوشتی ِ و من بمیرم تو نمیری باشد و بزم گنجقارونی. شاملوی بچه دوست مثل من و شما وقتی بچهای را برای پنج دقیقه تحمل می کنیم و پیغمبر بچه دوستان می شویم ولی وقتی بچه را میهمانان برداشتند و بردند پشت در می گوئیم : خفهشی با اون سندهات! شاملوی چریک مثل من و شما وقتی اتفاقا با یکی از چگوارائیهاش برخورد می کنیم. شاملوی خودش مثل من و تو وقتی تنهائیم و کاغذ و قلمی هم در کار نیست و میزی و کتابی، زیرا من و تو و او از هر حقیقتی آسیبپذیرتریم!
شگرد شاملو برای هیپنوتیزم کردن مخاطبان مختلف ، گوناگون بود. من و شما هم شگردهای ویژه ای داریم. اگر میهمان روشنفکری از خارج می آمد در عرض دو روز اطلاعات و انفرماتیک بر اساس آن میهمان به روز میشد و موسیقی مناسب حال هر میهمان انتخاب می شد ولی زیاد ماندن میهمان شاملو را از نقش اجتماعیش خسته می کرد.
او بیشتر مثل من و تو و نه مثل قهرمانان اساطیری ِ افسانه های عهد شبانی دوست داشت پایش را دراز کند و چایش را هورت بکشد ولی جلوی میهمان حتا تکان یک دست او حساب شده و برنامه ریزی شده بود. اصلا اجازه نمی داد کسی با او وارد بحث بشود. اجازه نمی داد کسی نظرش را بگوید و خدای نکرده از او انتقادی کند به همین دلیل شاملو هیج وقت خانه کسی نمی رفت !
چون میزبان و صاحب خانه بودن ِایرانی ها به این معنی است که آنها بگویند و تو بشنوی! گاهی هم که منزل کسی می رفت یا ساکت می ماند و اصلا وارد بحث نمی شد یا اینکه موضوع را با یک آنکتد و مذاح بهم می آود و تلمیح می فرمود و همه این کار را به عنوان یک نکتهی شاعرانه و فلسفی قلمداد می کردند! شاملو مردمشناس و سیاستمداری به کمال بود. جان می داد برای رهبری! نقطه ضعفهای مخاطب را جزء ِ امتیازاتش محسوب می کرد نه جزو عدم امتیاز مخاطب !
اگر گروهی عشقی وارد می شدند شاملو از همه عشقی تر بود .سرحال می آمد و از اولش خودش را ول میکرد: خب مادر قهبه دیگه به ما سری نمیزنی! بعد چایش را هورت می کشید و پایش را دراز می کرد و حسابی پکی به سیگار می زد. این بُعد ِ شخصیت ِ شاملو بُعد کتاب کوچهای ِ لوتی مسلک در یکی از پسران شاعر کپی برابر اصلی بود. او هم یک استکان که بیندازد بالا باید کمبودها را به سرعت پر کند حالا با محبت، گریه خنده، آزار، عربده یا توهین به دوست و دشمن.
قربان صدقه دلگیری ِ بی دلیل ، ماچ و بوس اغراق آمیز، الکل روح شاملو را آتش می زد. او گر می گرفت و از این سوختن احساس لذت می کرد. عمق خودآزاری به آزار نزدیکترین کسان یعنی همانها که زیباترین عاشقانهها را برایشان سروده است منتهی می شد. آنان که بخاطر موقعیت باسمهای و جایگاه پوشالی هرگز توان به زبان آوردن حقیقتها را نداشتند. ولی چه خوب یا بد که خوانندهی این عاشقانهها با جُنوب ِ تئوریک به خواب رود تا اینکه به قاعدگی ِ پراتیک در بیداری کاغذ رویاها را ورق بزند. من نوع دومش را ترجیح می دهم. شاید این هم نوعی خودزنی ِ موروثی باشد نمی دانم.
باید بدانم کجا هستم و وزن بدنم چقدر است به این واقعیت احتیاج دارم. گاهی. گاهی احتیاج دارم خودم را همانطور که هستم ببینم نه آنطوری که باید باشم نه آنطور که آرزوها تصاویر را برای من قاب بندی میکنند. نه چنان که مشتی اوباش فرهنگی لازم دارند تا بر اساس آن به قدرت برسند. ممکن است این رمانتیک بازی که همیشه کار دست ملت خوابزده داده کارش از قاب بندی ِ رویاها به گاوبندی انحصارات بکشد که همیشه کشیده است نشماریم چند بار. تاریخ را به حجت نگیریم که برایمان گران تمام می شود و آنقدر نگفتیم و ننوشتیم که این اتفاق افتاد بگذریم که نوشدارو بعد از مرگ سهراب است ولی عجیب است که هنوز رویانوردانی معتقدند باید حرف را قورت داد و یک آب هم رویش.
جالب که همین حضرات مدعی برداشتن سانسور و آزادی ِ ابراز عقیدهاند! خب فرزندان خلف تاریخ ملی هستند و در زدن حرف طالب اصولی ملکوتی هستند و نمیخواهند از تفسیر آیه به تأویل آیه برسند. در این جامعه ایجاد تردید به ملکوت واژهها و سست کردن ایمان و باور ِ جمعی نکوهیده و خطرناک است. به همه چیز می توان دست زد و از همه چیز می توان سخن گفت اما در ملکوت واژهها نباید شک و شبهای ایجاد کرد. ابر را نباید سوراخ کرد. قالیچه حضرت سلیمان را نباید گفت افسانهاست. چراغ جادو را باید در رویاها دید و باورش داشت. باید مسخ شد و در این مستی و کم خبری غوطه خورد. به سمند تودهای نباید ثافت زد! مولانای معاصرما نباید در بازار مسگران ناگهان شروع به رقص کند. در خفا هم باید متوجه باشد دوربین دیجیتالی صحنه را ضبط نکند. نباید حرفهای رکیک بزند که بعدا سند شود. نباید باده و افیون علنی مصرف کند اگر چنین کند باید شمس تبریزی را تبعید کنیم! راهبر راه را کج رفته؟ نه! این حرف به گوش نمی رود. به سنگ خارا فرو می رود اما به گوش امت ِ الکن نمی رود. اصلا حرفش را نزن . پس تکلیف گلهها چه می شود. احتیاجی به راهنمای توده هاست ؟ بخدا تودهها راه را نمیخواهند. طالب چاهاند و حقیقت آخرین حرفیست در جهان که طالب دارد. جهان در رویاست و بدون رویا بر آن حکومت نمی توان کرد. اما واقعت اینست که برای تحمل این وضع است که به نشانهها نیاز داریم نه برای طاغی شدن به موقعیت خویش که نخستین حرکت ِ آن که تن می زند آن است که نشانهای جز او نیست و همه چیز از او آغاز می شود. به بیرون از خودت محولش نکن. توئی آن دیو چراغ جادو که اراده کنی همهچیز خواهی داشت اما قصه به تو آموخته است بنده و چاکر قدرتی مرموزباشی که آرزوهای کوچکش را با توان تو تحقق بخشد. با این قصه و با این غصه پرواز کن. خوشا آلت ِ دستی تا دست تو باشم بسان آلتی! و این تقدس واژه این اندیشهی زیگوراتی در خالی بیابانی پژواک میکند جایی که چوپان انعکاس آب و نور اشراق و کلام غزلواره میشنود. این کلام ِ ناکجاست که از آتش ذوق برخاسته است. این حس ِ اقوام شبانیست که به تازهگی گوسفندان را ترک کردهاند تا در شهرها خود را از تنهایی نجات دهند. حس شبانی (پاستورآل) در دهلیزهای موسیقی ِ مریدومرادی قصان است! فلوتبزرگ و پیکولو، ابوآ، بالابان و نی لبکها شیون انزوای چوپان است که در دشت میغلتد و گوسپندان در امنیت آن به چرا مشغولند. حسی غیر قابل وصف که تهران ِ بیسامان را پناهجویان از سکوت ِ ترک شدهگی در هم فشرده می کند. دنیای پاستورال تقدس کلمه را از غارهای نورانی به فرهنگ نیمه شهری انتقال میدهد و شهروند در عینحال آستین بالا زده پاسخ نقد ِ کلمه را با قربانی کردن ِ ناقد میستاند. او به آرامی جرعه آبی به منتقد میدهد زبان منتقد را مثل زبان گوسفند به کنار دهان میبرد، آرواره را بر آن میفشارد و کارد بر شاهرگ حقیقت ِ اکنون مینهد و بدین سان به میعاد توحش خویش وفادار میماند. هم اینجاست که دریغا تاقنمای آزادی ِ اشاره شده در شعر در بیدادگاهی تازه پای میگیرد و فریادهای رهایی در ضجّ و فغان ِ اسارت و خفقانی تازه تصویر میبندد.
برای خواندن نظری دیگر در باب گرینده گان ِ سنگ لحد به سایت :
مراجعه کنید. همچنین به این نشانی:
چه اجابت غمناکی ای معتمدان!
شاملو در بیمارستان مهراد مثل مار ِ کجبیل خورده بخودش میپیچید که ماکت ِ آرامگاهاش در جزیرهی کیش رو شد. خانم خنجر گویا با یک آرشیتکت ِ ارمنی ِ اهل بیزنس، از مجتمع تجاری جزیره به توفقهایی رسیده بود که با شعف و شور ماکت ِ آرامگاه را برای نخستین بار به دیگران که ظاهرا جزو خانواده بودند نشان داد.
تا آن تاریخ هیچکس نمیدانست قرار است هزاران دلار پول ِ یک قرآن دوزار ِ امت ِ حساس در چنین طرح با شکوهی نفله شود! آرامگاه طاق- قوسی ِ شیشهای ِ بزرگی بود به شعاع صد متر مربع. فکر به سرنوشت شاعر ِ تودهها که قرار است در موقعیت فرآگوری تنها توریستهای تنبان کوتاه انگلیسی و آمریکایی را با دوربینهای لوله درازشان به میهمانی ِ سرای باقی ِخود بپذیرد ، مرا به مخالفت واداشت. این کار شاید خیانت به آرمانهای شاعر نبود چون شاعر در اواخر عمرش سخت وابسته به تجملات ِ تحمیلی (اجباری) و ضدشاعرانه و بنجُل مثل روبدوشامبر ِ ابریشم قرمز و بحثهای خاله زنکی و آلودهی جُکهای چارواداری و بزمهای دود و دم ِ ناشران شده بود که آرمان را بوسیده بود و کناری نهاده بود ( حدیث بیقراری اش را در مجموعههای آخر بیاد میآورم).
طرح آرامگاه شاید در تضاد با آرمان شاعر نبود اما حتما در تضاد با آرمان ِ شعر شاعر بود. اعتراض من در مصاحبهای با حسین عابدی در تاریخ فوت شاعر منعکس است. راستش بعد از فوت هم وزیر ارشاد وقت عطاالله مهاجرانی بدش نمیآمد برای گرم کردن و پرستیژ تراشی ِ دولت اصلاحات ِ خاتمی ، آرمگاهی هم برای شاعر ملیاش برپا کند!
دفن شاعر در امامزاده طاهر نظر من بود و برای آن هم مجوز گرفتم. ای کاش میتوانستم جنازهی شاعر را جایی مخفی کنم تا بر نیستی او دست نبرند و از کفناش برای خود سایبان ِ دو روزه نسازند. حکایت شعر دوستان شاملو حکایت کوریست که در آتشی به نیمه سوخته است. به او میگویم آتش را که ندیدی بوی دودی هم به منخرین احساساتی ات نرفت! این هیاهو بخاطر چیست؟ سنگ قبر مثل هر سنگی دارای املاح کانی و ذرات معدنیست اما اینجا در این بیابان ، پشت هر سنگ چیزی مقدس نهفته است که مجرب است به وساطت. سنگ بسته به نوع مصرف معنای آسمانی و زمین میگیرد. اگر از آن در دستشویی و مطبخ استفاده کنی سنگی قابل بحث نیست. فرهنگ ِ فتیشی رفتاری مربوط به دورهی نوسنگیست. عرب برای حجرالدرمان کتابخانهها تحریر دارد مثل حجر غاغاطیس که سنگ جهندم یا جهنم باشد و سوختنی به آتش یا حجر البرام که درمان ِ تخمهباد باشد و حجرالکحل که جهت رفع بیاض چشم است و حجراقیشور که با آن پشمزدایند از پاچهی گوسفندان و حجر اعرابی که در تقویت لثه نافع افتد و حجرالباهت که در تبت بود و به مردمان چنان بخندد که بمیرد و حجرالحبشی که در کسخلآباد یافت شود و بلغم معده بَرَد و حجرابقر که قاتل بواسیر بُوَد و چون مقدار عدس امالت سازند که بر حمله و نمره نافع بود و دیگری حجرالحماری که سد ِ لتیانی در مقابل اسهال خونی بود و این مجرب است. دیگری حجرالخمار است که چون بر سر زنند خمار برباید! حجر هندی هم هست که بفرمان عزوجل دفع مخارشت کند و حجرالشغری که سگان بر آن شاشند و بعد حجرالاسود است که پیش از اسلام نیز معروفیت داشته است و گویند سنگ سفیدی بوده و عبادت کنندهگان ِ خالیبند چندان بر آن دست مالند که تیره گردد! و اما حجرالموت همان سنگ لحد باشد که قرعالباب ِ سرآی دیگر است بر آن میکوبند که میّت به روزالحشر بیدار بماند گویا عمری بیداری و چراغ افروختن در کوچههای تاریک خرافات و جهل و رویت ِ این درد ِ مشترک کافی به نظر نمیرسد. چه اجابت غمناکی ای متعمدان!
شرح این قصه در «افسانههای کوچهی ظلمت» خواهد آمد.
پاسخی به شعری از احمد شاملو
ترانهی بزرگترین آرزو
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نمیماند.
ساليان ِ بسيار نمیبايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانیست
که حضور ِ انسان
آبادانیست.
□
…
احمد شاملو از کتاب دشنه در دیس
غيبت در حضور
درست است
درست است
ديرگاهیست كه ديگر در سرزمين خويش نيستم
به رؤيا در كوچههايش نمیگريم و
در هوايش نيستم
دست و دلم آنجا نيست
آرزويم نيز.
درست است
درست است
نغمهای كه میسرايم من
حزن ِ حضور كوفیست بر ويرانی باغی كه
خوب تفسيرش كردی در « ترانهی بزرگترين آرزو»ی ِ خويش.
از تو چه پنهان
سالهاست اينجا میميرم!
دست و دلم اينجاست
آرزويم نيز
و ترانهای كه میخوانم برای تو
خزن ِ حضور كوفیست بر ويرانی باغی
كه « نماد ِ وطن » نيست
پس
« نمود ِ جهان » است.
ديواری فروريختهاست آنجا!
باروبلندِ هر باوری
فروپاشيدهاست اينجا.
ترفند ِ هویت به بَرّاقی ِ سنگ قبر
اخبار و گذارش، از نوع و ژآنر ِ گورستانی هیچ وقت برای من جاذبهای نداشته.
با وجودی که سالهاست با کلام جلالالدین محمد بلخی همسفرم هیچ وقت دلم نخواست به قونیه سری بزنم.
به خودم نمیتوانم بقبولانم عظمت کلام چنین شاعری در چهار بُعد چنین جغرافیای حقیری کرباسپیچی شده باشد!
قصد ِ مقایسهای هم نیست میان شاعری که شیشاک و دف و سُرنا میساخت و مینواخت و میخواند و میرقصید با شاعری که جماعتی ِ اشکیدر ِ مشکی بیرضای او چنین به سازش میرقصیدند!
قونیه را از آن جهت دوست ندارم که مقبرهی جلب گردشگریست و هیچ ربطی به پیام شاعر جهانلاوطن ندارد که گفت:
زین گونه که من به نیستی خُرسندم
چندان چه دهید بهر ِ هستی پندم
روزی که به تیغ نیستی بُکشنم
گریندهی من کیست؟ بِر او میخندم
پند را هم طبعا همان کسانی به شاعر بهر هستی دادند که او را به نیستی خُرسند کردند!
قونیه را دوست ندارم که لانهی زنبور ِ دشمنان مولاناست! گر او خود ْ مولاناست که نیست و نبوده است! حال، این مقبره را سیلاب هم بِبَرَد من باکیم نیست چون دیوان کبیر او جغرافیا و سرزمین و جزیره و آبگیر ایمن ِ من است و تختگاه ِ سلطنتاش بر تکیهگاه ِ کلام ، گر سلطنتی هست و این خود عشقیست که مانَد ذولفقاری را اگر عشقی در چنته است که نیست و این ستاره بازی چنان که گفت «حاشا ، چیزی بدهکار آفتاب نیست!»
هیچ الاغ ِ سارق ِ عتیقهجات ِ در قید حیاتی هم نمیتواند باور کند ، تراش و امضاء به دست خود میّت ِ نامدار صورت گرفته باشد که شبانه با کلنگ بیفتد به جان سنگ قبر!
اینجا دو آلترناتیو دیگر هست:
۱/ گذارش غیرمستقیم به امت ِ همیشه در قبرستان که: بله درآمد از آثار شاعر خرج قبور میشود و بدین صورت آب پاکی روی دست مدعیان احتمالی ریخته میشود!
۲/
ترفند ِ هویت و پرچمداری ِ بر قلههای ادبیات ِ بیصاحب و هرکی هرکی ِ ملی به نتیجه میرسد و میتوان یک شبه ره صدسالهی شهرت رفت.
یک احتمال سوم هم از این « دربانان ِ هتل قونیه » پُر بیراه نیست و آن این که سنگ تراشی چون چارلیچاپلین ِ شیشهبُر پسرش را شبانه با کلنگ به سوی امامزاده طاهر راهی کرده باشد تا مبارزان راه آزادی را چارشاخ کند!
خداوند روح این ملت ِ «خواب ِ عدمرفته» را از گزند ِ موشگورستان حفظ کُنآد!!
وبلاگ سربانگ از موجودی بنام مختاباد! http://day1348.blogfa.com
بیاد یک ناشر دوستداشتنی
روز دوم عید بود که سیروس شاملو با من تماس گرفت که سال نو را به من تبریک بگوید خبر درگذشت حمید باقر زاده را هم به من داد . حیمد باقر زاده برادر کوچکتر محسن باقر زاده بود که از سالهای میانی دهه هفتاد از برادرش در کتابقروشی نشر توس در جلوی دانشگاه جدا و در یکی از کوچه های فرعی انقلاب دفتری تاسیس و نشر هیرمند را راه انداخت . آدمی بروز و اهل مطالعه بود و البته جریانهای مختلف فکری و فرهنگی را می شناخت . یادم نمی رود که جلد اول کتاب شاهنامه خانم مهری بهفر را با چه ذوق و شوقی انتشار داد و بعد که مهاجرانی رفت ادامه این پروژه برایش غیر ممکن شد . در سالهای پایانی وی نیز به نوعی درگیر ماجرای ناشرانی شد که به نوعی از آثار شاملو کاری را چاپ کرده بودند . به وی پیشنهادی دادم که بهتر است این دعواهای حقوقی درباره آثار شاملو را به کتابی تبدیل کند و د رفکر این کار هم بود نمی دانم که این کار را انجام داد یا نه . ...
+ نوشته شده در جمعه 4 فروردين1385ساعت 4:30 PM توسط سید ابوالحسن مختاباد |
حالا معین بفرمایید من که نه به عید نوروز اعتقاد دارم و نه به عید ِ حضور مختاباد بر کره ی خاک چطور ممکن است روز دوم عید به این ممیز محترم وزارت ارشاد پیام نوروزی ابلاغ کرده باشم.
چرا شاملوپیستها کوشش میکنند اختلاف عمیق را حوض مسجدشاه جلوه دهند. این کوششهای نشر ملی در روند ادامهی چپاول آثار شاعر ستمکشیده نیست. بزرگترین ستم به فرهنگ، همین ممیزان نشر ( بازرسان انجمنهای صنفی نشر!) چون مخابادیان بودند.
آقای ِ مخاباد دیدم که باز حضرت تان طبق اخلاق سارویان / این وبلا را ه خواندید دوباره بدون اطلاع « سیروس» را به «سیاوش» تغییر دادید تا بنده را دروغ گو کنید بهرحال این شکواییه در وبلاگ من می ماند که دیگر جنابعالی و اداره ی مربوطه «کسینوس» را «سینوس» نبیند!