شاملويستها به پیش میتازند /۲
در سایتی که به نام شاملو به میمنت قفل کردن سایتهای دیگر به همت وزارت فرهنگ و ارشادی که سابقا دهان شاعران را میدوخت برپا شده (زمانه را نگاه کن!)، مصاحبهای با خنجر و خاطره دیده میشود. بد ندیدم قبل از به آنتن بردن بخشهای دیگری از /افسانههای تلخ شاعر بودن در دیاری که بقول نویسندهای سوئدی سالی یک بار تراشیدن مداد ِ شاعران آدم را ادیب میکند/ به این مصاحبه بپردازم تا خوانندهی نکتهبین و نه خوانندهای مغروق ادعیه و خوابگرد رویاهای واژه به حلزونیهای استدلال آخوندی این خنجر دقتی کند:
مصاحبه کننده:
آیابغیر از آثاری که از زنده یاد شاملو باقی مانده است ، که البته ارثیه ملی محسوب می شود ، اموالی مثل خانه زمین .... به ارث مانده؟
این نوع پرسش در کشورهای دموکرات نوعی جرم اجتماعی محسوب میشود چون مصاحبه کننده نظری غیرقانونی را تبلیغ میکند. از نظر قانون مدون ، آثار یک نویسنده بعد از فوت ( و نه قتل!) بعد از سی سال ارثیه ملی میشود و آن هم بخشی از آثار و طبق شرایطی خاص. می بینید که مصاحبه کننده در واقع قانونشناس و وکیل هم هست و در ذهن خواننده غیر مستقیم به نوعی هپلو هپلو کردن به سبک میراث های فرهنگی و بنیادهای مصادره اموال به سبک جمهوری و شتردیدی ندیدی کوشیده است! البته این مصاحبه سفارشی مثل هر مصاحبه سفارشی در ایران به همان طریق پیش میرود. اما جالب تر از این پرسش ساختهگی که چون توطئهی فیسلو و کودتای شیلی توی چشم میزند پاسخ به این پرسش است:
پاسخ خنجر:
به هر حال این خانه متعلق به شاملو است و ما سالها در این خانه با هم زندگی کردیم ، تصمیم داریم بعد ها این خانه را به موزه تبدیل کنیم ، بچه ها هم این را می دانند و با هم توافق کردیم ، به حساب کتابش هم رسیدگی میشود ، من فکر نمی کنم بچه ها در قید و بند این چیز ها باشند . ما بیشتر در این فکرهستیم که آثار پدرشان ، درست و منظم و آنطور که شایسته شان اوست به دست مخاطبان و خوانندگان کتابش برسد تا ما شرمنده علاقمندان آثاراو نباشیم .
جدا کردن آثار شاملو از زمین و خانه و .. شگرد همیشهگی خنجر و خاطره بوده است تا بدین وسیله به خوابگردان ثابت کند فرزندان شاملو ( بچهها) در پی ادبیات و کتاب و کتابت نیستند. باز جای شکرش باقیست که بچهها چون حضرتشان سندی جعل نکردند و بریدههای کولاژ شده چند قرارداد مشکوک را فتوکپی نکردند و همان کاغذ ِ پرپری را به عنوان وصیتنامه به دادگاههای اسلامی ارسال نکردند. از حصرتش تقاضا کنید این وصیتنامه را روی اینترنت به همه نشان دهد تا عمق این صداقت را جهان ببیند. تصور کنید کسی در پاسخ این پرسش که بعد از مرگ فلانی تکلیف گربهاش چه میشود بگوید: به هر حال این گربه متعلق به صاحب گربه است! بحث بر سر این است که این گربه صابمرده است. پس به هر حال این خانه متعلق به شاملوست یعنی چه؟ مگر آدم مرده میتواند صاحب چیزی باشد؟ در کشورهای خرافاتی بله میتواند. این همه ملک وقفی هست اما مالک آنها را وقف مرده است نه این که یک خنجری سرش را پائین بیندازد و ادبیات ملی را دربست وقف جاهطلبیهای خود و سیاست اسلامی ِ روزکند.
تصور کنید کسی در پاسخ این پرسش که بعد از مرگ فلانی تکلیف گربهاش چه میشود بگوید: به هر حال ما سالها با این گربه زندهگی کردیم! ما یعنی (من+ متوفی) اما در ادامه مرده زنده میشود چون (زندهگی کردیم) ناگهان به ( تصمیم داریم ) تغییر میکند و صرفا در ایران مرده زنده میشود و تصمیم میگیرد!
بعد شعبدهبازی های خنجری ِ دیگر و استفاده از فعلی که نه گذشتهاست نه آینده ( به حساب کتابش هم رسیدگی میشود) که معلوم نیست در حال حاضر این عمل انجام میشود یا خواهد شد! وضع ملی هم درست میشود اما معلوم نیست اکنون در حال درست شدن است یا چهارصد قرن باید منتظر معجزه بود. فعل مثل برخی گزینگویهها در هوا سیر میکند و این بخش ِ شوم ِ این میراث است.
در ادامهی این پاسخ یا این چشمه و این شعبده به این پاسخ میرسیم که ( من فکر نمیکنم بچهها در قید و بند این چیزها باشند!) علامت تعجب از ماست. آدم باید خیلی هالو باشد که این استدلال را درک نکند.
تصور کنید کسی در پاسخ این پرسش که بعد از مرگ فلانی تکلیف گربهاش چه میشود بگوید: فکر نمیکنم حسین آقا انقدر بیادب باشد که به این گربهها نظری داشته باشد و در قید و بند این چیزها باشد! کدام چیزها؟ همین آت آشغالهایی که دور وبرت جمع کردهای از ادوکلن ایو سن لوران و شاتوبریان و فلانل یا شامپاین ِ حلاهل یا بندری و فلافل و بورس بازی با لندن و شلوار دیگران را به شامورتی کندن!
مراد از این چیزهای پیف پیفی آیا همان صندلی صدارت شماها و تکیه بر جهل عمومی نیست!
درافشانی ادامه دارد:
(ما بیشتر در این فکرهستیم که آثار پدرشان ، درست و منظم و آنطور که شایسته شان اوست به دست مخاطبان و خوانندگان کتابش برسد تا ما شرمنده علاقمندان آثاراو نباشیم)
ما یعنی (من+ متوفی) یعنی من و متوفی در این فکر هستیم که آثار پدرشان...... مرده دوباره زنده شد و چون شهیدی روی دوشها کشیده شد.
یعنی من شخصا در این فکرم که آثار شاملو
ولی اینجا دیگر آثار ملی نیست و به یک چرخش قلم از سطرهای بالا معلوم میشود بچهها صاحب آثار پدرشان هستند! تا کنون این آثار ملی بود اما اینجا دیگر آثار پدرشان (شبیه ارث پدرشان را خواستن) فعل اینجا هم مثل برخی گزینگویهها در هوا سیر میکند و این بخش ِ شوم ِ این میراث است.
کوبیدن دیگران به ضرب کلمه و توطئه و بازی با جهل عمومی و سوء استفاده از مرده پرستی عوامانه و فکر میکنم این خنجر وخاطره باید سیاستمدار بزرگی میشد چون رگ خواب ملت در دستش بود. ( من باتفاق مرده داریم به آنها که ارث پدرشان را میخواهند کمک میکنیم).
این "آیدا" امروز کدام حرف ناگفتنی در دل دارد که تا کنون مجال گفتنش نبود ؟
راستش من همیشه دلم بازبود و هیچ وقت دلم گرفته نبود ، از روزگارم راضی ام و شکرگزار ، هیچوقت گله یی نداشتم ، فکر می کنم زن و مرد با هم کامل می شوند ، آن بعد باهم بودنشان ، آنها را کامل می کند که با دلگرمی می توانند پله های نردبان زندگی را یکی یکی طی کنند . امروز تمام فکر و ذکرم جوان ها هستند .
آنان که از نزدیک افتخار آشنایی داشتند بخوبی میدانند که شما چقدر دلتان باز بوده استخفرالله و چقدر هیچ وقت بقول شاملو (گََنده دماغ) نبودید و شکرگزاری تان برای روئیدن در هان باتلاق است و چرا چلهای هم از این اوضاع داشته باشید؟ شما که خود یک آخوند به تمام معنا هستید و درو نخته را خوب به نفع خودتان جور کردهاید. امت را هم با یک ورد از اوراد به خواب قرنها فرو بردهاید. چه گلهای میتوانید داشته باشید؟ بگذارید تنها به خواب رفتهگان اعتراضی کنند و آنها که گاهی چرتشان پاره میشود و از ورای غزل شما را زیر نظر می برند.
حالا قرار است زنی که ددر مدر رفتن هفتهگی شویاش را زیر سبیلی در میکند در باب عشق سخن گوید و آخر سر هم یر خاک پوینده از خاتمی جلو بزند که (من فکر و ذکرم جوان ها هستند!) در خاتمه این لطیفه بد ندیدم جهت عدم شرمندهگی از خوانندهگان آثار شاملو چند صفحه از کتاب دُن آرام اثر شلوخوف را که تصحیح مدادی کردهام به رویت خواننده برسانم به این امید که هر نویسنده ی پرکاری چون شاملو برای خودش یک دریتور مخصوص پیدا کند: صفحات ۷و۸و۹و۱۰و۱۱و۱۲و۱۳ اسکن شده است:
