تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

بحث و گفتگو

 

داستان شفیانی را من بارها شنیدم  اوایل برایم پُر از جاذبه بود به حس  فرزندانی که پدرشان را قاتل خطاب می‌کنند  نزدیک‌ شدم  تا کسانی که پدرشان را تاجر خطاب می‌کنند. معلم انشائی داشتم  که در صورت بد بودن متن نوشتاری‌ام دستور می‌داد شاگردان برایم کف بزنند به شرط آن که بعدها بروم از پدر شاعرم کمک بگیرم و اگر متن نوشتاریم شاهکار از آب در می‌آمد به شاگردان دستور می‌داد برایم کف بزنند به شرط آن که دفعه دیگر از پدر شاعرم در نوشتن انشاء کمک نگیرم!  افسانه‌ی موسمی ِ قتل شفیانی هم  به همین شکل بود یا برای شاعر در مقام  قاضی تاریخ  کف می‌زدی یا  بعنوان قاتل فراری تا پای چوبه دارش می‌کشیدی!  هیچ‌وقت ِ خدا هم  این پرونده‌های قطور قتل شفیانی به دست شاملو  آفتابی‌ نشد تا دست کم ما برای نجات پیدا کردن از دست معلم انشاء هم که شده اسم و فامیل را عوض کنیم تا در لطف نمره انشاء توده‌ها معطل نمانیم!  خانم شهرآشوب امیرشاهی وقتی در باره‌ی مخالفت قلبی‌اش با تجاوز کفش پاشنه‌بلند پوست سوسمارش را تکان تکان می‌داد  همزمان به این معنی نمی‌رسید که از نظر سوسماران خانم امیرشاهی خدای تجاوز و پوست کندن مردم است! چه چیزی سر جای خودش است که این یکی باشد؟  خود شاملو  هم از این قوم جدابافته‌ای نبود!  هم بر درگاه کوه در جستجوی فروغ  فرخزاد می‌گشت و هم  معتقد بود تن فروغ بوی گند می‌دهد! من هم تافته‌ای جدابافته نیستم. هم شاملو را تحسین می‌کنم  و سرشار غرور ملی‌ام  هم برای خودم و ملت متاسف ! حرفهای منعکس شده در کتاب نورالدین سالمی نمی‌تواند حرفهای شاملو نباشد اما حتما بخشی از حرفهای اوست بخشی دقیق و انتخاب شده. مثلا وقتی جناب سالمی را کلاه بوقی یا ملکه را دراز ِ ایکبیری خطاب می‌فرمودند از قلم افتاده و یا عسگری را بودایی ِ حراف!   خب شاملو هم همزمان با به زبان جاری کردن حقیقت گاه‌گاهی هم دورغ و دلنگ بهم می‌بافت . به خورد امت شعرزده می‌داد.  استادش در کتاب سالمی ،  از ترجمه‌ی سیروس شاملو از شعر   ِ ساعت اعدام (در قفل در کلیدی چرخید) فرمودند: این سیروس بجای سوراخ‌های نی (خانه‌های نی) آورده  و جناب سالمی که در کتاب ده سال با شاملو ، آرتیست ِ اصلی است به شاعرش می‌گوید که توی ذوق بچه‌ها نزنند استاد! به این صورت نه تنها جناب دُهتُر مرد پنجاه ساله‌ای را در یک دهم ثانیه به بچه مبدل می‌کنند بلکه پنجاه سال هم به شعور خویش می‌افزایند. خانم خنجر و خاطره نیز هر جا مصاحبه‌ای باسمه‌ای و کپی برابر اصل انجام می‌دهند به فرزند شاملو که می‌رسند از لفظ بچه‌ها استفاده می‌کنند که بزرگی‌شان تو چشم بزند! عجب شهر شترگاب پلنگی!  من اتفاقا ترجمه ایتالیایی از شعر ساعت اعدام را  برای آن دسته از خواننده‌گان که به زبان ایتالیایی آشنایی دارند  تحریر می‌کنم ببینید شاعر ِ بیگانه با این زبان،  واژه‌ای ( خانه‌های نی ) را از کجایش در آورده است:

         

fuori, la dolce tinta dell alba come una nota smarrita che vagando vagando sul fuori del flauto

cerca la sua uscita,

attraverso il cannetto

cerca la sua orbita                                                                                                 

 

    بیرون، رنگ خوش ِ سپیده‌دمان همچون یکی نت گم‌گشته می‌گشت پرسه پرسه زنان روی سوراخ‌های نی دنبال خانه‌اش.

طلوع آفتاب معلوم نیست از پشت نی‌زار از کدام نی خیزران مثل نت گم شده برخواهد خاست و مدار روزانه را طی خواهد کرد. اصلا صحبتی و حرفی از (خانه‌ی نی ) نیست! مدعی هستم ترجمه نه تنها برابر اصل است بلکه به معنای نهفته در شعر هم نزدیک تر شده‌است و این دروغ ناحقانه‌ی شاعر، خسته‌ نباشیدی بود بخاطر صرف پنج‌سال مشقت‌بار و طاقت‌فرسای عمر خویش برای ترجمه‌ی پنجاه شعر از احمد شاملو، و اکنون بی‌دلیل نیست که آدم مثل سگ از زنده‌گی کردن با شعر احساس انزجار کند و ترجمه‌ها را دربست به دست فراموشی بسپارد.  می‌خواهم بگویم اتفاقا کتاب ِ ده سال با شاملو زیباترین اثر شاعر معاصر است و بهترین آیینه‌ی تمام نمای ِ نسلی متزلزل  چون من که به خرافه‌های تغزل مسموم بوده است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی با تحلیل ِ اصول‌گرایانه ، بغایت سست واتهام آمیز و بی‌اساس به این توهم دامن می زند که منتقدان شاعر معاصر همه اصول‌گرا و طرفدار  رژیم ولایت هستند! من بجای پاسخ به این مرکز مجبودم پنجره‌ی جدیدی بگشایم. شاید مرادشان آنست که بَر  اشتباهات کوچک شاعر در مقابل خطای بزرگ ِ مرکز مطالعات سیاسی چشم فروبندیم  و از شاعر در مقابل چنین اتهامات  سستی دفاع کنیم!!
اما چنین نیست. ما تنها در مقابل استدلال و مدرک مجاب کننده  و پایه‌دار و منطقی که آب‌کند سنگ اصول‌گرا هستیم. آدم می‌تواند همزمان نازیست باشد و از صهیونیزم هم مستمری دریافت کرده باشد؟ لطفا انتقاد ما را سیاسی و مسلکی و هم‌ارزش نکنید چون به اندازه‌ی کافی برنده هست.  تصور می‌کنم مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی با دو دهه حکومت بر فرهنگ و مهران مدیریزم ساختن از جامعه‌ی رو به زوال به اندازه‌ی کافی صداقت‌اش را به  خلق خدا وفرهنگ به اثبات رسانده باشد.
 

  

 وبلاگ مرکز مطالعات فرهنگی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

ده‌سال با شاملو

 

یک کودتای خزنده‌ی 

 

 

در تاریخ آثاری هست که آنها را ناشناخته (آنونیموس) خطاب می‌کنند. برخی ازسازندگان  قطعات موسیقی باروک  ناشناخته‌اند. هنوز نمی‌دانیم خالق ِ میرزاقاسمی و ترشی‌تره چه کسانی بودند. هنوز نمی‌دانیم برخی از فجایع مثل انفجار هواپیما در ایتالیا (اوستیکا) یا برخی انفجارها که هزاران کشته برجای می‌گذارد کار چه گروهی‌ست. نه از مثلث برمودا خبر داریم نه می‌دانیم اولین بار چپق را چه کسی ساخت و چه کسانی چپق‌شان کشیده شد! برخی کتابها که فهرستی از کارمندان اداره‌ی ساواک را منتشر می‌کرد انتشاراتی  ناشناس  داشت!  یکی از کتابهای بحث انگیز معاصر که معلوم نشد توسط چه کسی یا کسانی نوشته شده است کتابی‌ست تحت عنوان ِ  ده سال با شاملو    این کتاب که بنابر  تکذیب‌نامه‌  نویسنده ( دکتر نورالدین سالمی ) توسط نشر باران به چاپ رسیده نخستین کتاب بدون نویسنده در تاریخ کشور سوئد است!

در آینده ناگفته‌هایی از این کتاب را تحریر خواهیم کرد شاید هم کارگردان پشت پرده‌ی  ِ این کودتای خزنده  پیش از من خودش به این شاهکارش اعتراف کند!  خدا را چه دیده‌ای؟!   مگر بعد از پنجشنبه جمبه نیست؟ پس عدالتی در کار است!

 

 

ده سال با شاملو

 

خاطراتی بر خاطرات نورالدین سالمی

 

نشر هستان در تهران توسط آقای صمد شعبانی متن آماده‌ی چاپ و صفحه‌بندی شده‌ای را به دستم داد. گویا ناشر می‌خواسته این اثر را به چاپ برساند اما وزارت ارشاد که متن را خوانده بدلایلی که بر ما مکشوفه نیست اجازه‌ی چاپ را منوط به اجازه‌ی یکی از ورثه احمد شاملو دانسته بود. و آن ورثه فقط من بودم!  از خودم پرسیدم  وزارت ارشاد در چاپ آثار شاملو نه تنها  هیچ وقت از ورثه نظر نخواست بلکه همواره در صدد کم‌رنگ کردن حضور آنها  و خاموش کردن صدای اعتراض ‌شان در مطبوعات با مختابادها و شبکه همکاری نزدیک داشت. حالا چه شده که ورثه احمد شاملو نورچشمی و  مهم شده‌اند؟ از نخستین قدم  روشن بود کتاب ده سال با شاملو اثری‌ست که اهدافی ورای  آثار دیگر شاعر دنبال می‌کند. چرا سرپرستان صوری شاعر که مانورشان همواره  برنده‌گی اسلامی داشته این بار هم بجای دیگران تصمیم نمی‌گیرند؟ با آگاهی از قوائد ِ این شطرنج  ِ ملی  بود که نشستم به خواندن کتاب ِ ده‌ سال با شاملو و خوشبختانه قبل از بازتحویل کتاب به ناشر یک کپی هم از آن گرفتم که ببینم قبل از چاپ کدام موارد را نادیده خواهند گرفت ! طبیعتا کسی که این سیاست را به کار زده  تا همه کاسه کوزه‌ها را توی سر مخالفانش بشکند قبل از چاپ حضور خودش را در کتاب  ِ مورد بحث دلنشین‌تر جلوه خواهد داد و مخالفانش را بی‌استعدادتر و پخمه‌تر از معمول! به  استناد نسخه‌ای که من خوانده‌ بودم و آنچه بعدها توسط نشر باران در سوئد به چاپ رسید موارد زیادی حذف و اضافه صورت گرفته است. کلیه مواردی که احمد شاملو به عسگرپاشایی انتقاد می‌کند و همچنین دعوای لفظی‌اش با خنجرو خاطره از کل اثر حذف شده است!  اما لازم است قبل از هر چیز ببینیم  دکتر ِ ده سال با شاملو  کیست. نورالدین سالمی خوراب خاکستری آخوندی می‌پوشید و اگر هنگام معرفی خودش را دکتر سالمی  معرفی نمی‌کرد تصور می‌کردی کشتی‌گیر ِ شهر سالامبوست!

 از خصوصیات این اخیر یکی گفتن جوک‌های بی‌مزه بود و دیگری این که هنگام دست دادن با طرف مقابل فقط  دو انگشتش را به طرف می‌داد و باقی را دریغ می‌کرد! من این حالت را نوعی وسواس  به سرایت ِ میکروب ِ نامرئی در فردیس ارزیابی کرده بودم. اما بزرگترین مشکل دکتر این بود که بطور عجیبی از خنجرو خاطره می‌ترسید و با شنیدن صدای طرف از پشت تلفن هزاربار قبل از آفتابی شدن دست‌های خپله‌اش را توی الکل و اسید بوریک کُر می‌داد! دکتر سالمی هر چند طبیب بالینی بود اما در رابطه با شاملو بیشتر نقش  ِ پای سیگار را ایفا‌ء می‌کرد تا ترک سیگار را. در فردیس مطب داشت و داخل شهرک ِ خانه نزدیک منزل ِشاملو منزل کرده بود. اختلاف خانواده‌گی‌اش هم به خودش مربوط است هرچند او در کتاب ده سال با شاملو این مورد  را  رعایت نکرده است. بهر حال بعد از خواندن نسخه‌ی قبل از چاپ چند خطی برای ناشر نوشتم مبنی بر این‌که تایید و تکذیب کتاب در مسئولیت اداره‌ی خاصی‌است که به آن اداره‌ی ممیزی می‌گویند و احمد شاملو سالها در اندوه و غم این ممیزی به سربرد حالا چگونه به نام او می‌شود ممیزی تازه را دامن زد؟ در مورد چاپ و جلوگیری از چاپ کتاب ده سال با شاملو  من نظری ندارم  اما درصورتی که کتاب انتشار یابد نقد و انتقادهایی هست که باید اجازه‌ی انعکاس داشته باشد! بگذریم که روزنامه‌ها طبیعتا این انتقادها را منعکس نکردند و چنین اجازه‌ای هیچ‌وقت دریافت نشد.

 نظر من باعث شد چاپ کتاب در ایران متوقف شود زیرا هیچکس نخواست مسئولیت آن را بعهده بگیرد. سالی گذشت و من بخاطر جلوگیری از فعالیت نمایشی‌ام کوله‌بار برداشتم راهی ِ غربت شدم. در سوئد برای نخستین بار از زبان یکی از ناشران شاملو  (نشر آرش) باخبر شدم که چنین کتابی در استکهلم توسط نشر باران به چاپ رسیده است.  از ناشر خواستم کتاب را برایم بفرستد. او هم فرستاد و آنجا بود که اختلاف نسخ را دریافتم. در باب محتوای کتاب گفتگو خواهیم کرد اما کم‌کم اطلاع پیدا کردم  مردم  از خواندن چنین کتابی  انگشت به دهان شده‌اند و سیل اعتراض از هر سوی برخاسته است. تلفنی از من خواستند دوستانه جلوی نشر این کتاب را بگیرم!! من نفهمیدم دوستانه چطور می‌شود جلوی ناشر ایستاد و اثری را از او گرفت در برخی موارد  با ده هزار سیاهی لشکر هم نمی‌توانی اثری را از ناشر بگیری چون ناشر در واقع نویسنده است و تو هستی که ناشری! تو می‌نویسی و نشر می‌دهی و او سرنوشتت را قلم می‌زند. کسانی مثل مسعود خیام که زیر اکثر قراردادهای مشکوک نام  او نیز دیده می‌شود اعتراض کرده بود که این حرفهای شاملو نیست و خنجر و خاطره نیز تکذیب نامه‌ی  حساب شده‌ای نوشت. بعد از دو سال دوری که به ایران برگشتم کم‌کم متوجه شدم جو را طوری ساخته‌اند که سیروس شاملو را مسبب چاپ چنین کتابی عنوان کنند! فرد مشکوکی به نام  دکتر محمد قره‌گزلو  که هنگام زنده‌بودن شاعر یکی از  ضدشاملوهای هفت‌خط  و شهره‌ی ِ اهل فرهنگ بود بعد از فوت شاعر مدافع و هوادار سینه‌چاک شاعر از آب در آمد و کتابی پر از تملق و تمجید نوشت و آنرا به نشر نگاه در تهران سپرد تا چاپش کند برای تضمین چاپ هم روزی به دیدار خنجر و خاطره رفت و از او دست‌خطی به عنوان تشکر از نقد هوشمندانه اشعار شاملو دریافت کرد و همان را به عنوان مقدمه منعکس ساخت! ناشر هم چاپ کتاب‌های مرا: مجموعه اشعار و نمایشنامه ریتا ریتا و قصه‌های اساطیر و آواز ماه  را در توقیف خود نگه‌داشت و کتاب قره‌گزلو را به چاپ رساند! جالب است که بدانید همین آقای قره‌گزلو به پاس معرفی‌نامه‌ای که از خنجرو خاطره دریافت کرد در مقاله‌ای سیروس شاملو را به چاپ کتاب ده سال با شاملو و تقلب در شناسنامه و نوشتن نام احمد شاملو بجای پدر متهم کرد! مقاله ایشان را  در زیر خواهید خواند اما قبل از خواندن مقاله نکته کوچکی  در باره‌ی کتاب ده سال با شاملو باقی مانده است که این نکته‌ی آخری بهانه‌ی این قلمستان شد: خانم خنجر و خاطره برای چاپ کتاب ده سال با شاملو مبلغ سه میلیون تومان به دکتر نورالدین سالمی  کمک مالی کرده بود!

 

قفل رؤیا نیست

حقیقتی‌ست

و قلب تنها چیزی که

به درد زنده‌گی نمی‌خورد!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

افسانه­های کوچه ظلمت

 

بخش دوازدهم

 

یک‌هفته­ مریض بودم. وقتی آدم نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد مجبور است خودش را به مردن بزند. همین کار را بزرگش با بالا انداختن نخودها به انجام رساند و همین نخودها بود که با بالا رفتن اوره و قند و نمک ِ خون به فندق و بعد به گردو تغییر حجم ­داد! من که در آن توانائی مالی نبودم به مدد  ِ گل انگشتانه و بابونه از شر واقعیت خودم را خلاص می‌کردم. در گذشته های دور خلاص شدن از دست واقعیت آسان‌تر بود. بابونه­ها کیفیتی داشتند و گل انگشانه  تا  نا بدتر مریض را انگولک می‌کرد ضمنا با قمه و قداره هم می­توانستی هاملت‌وار ترتیب واقعیت را بدهی چون در گذشته­های دور قبل از این‌که جرمی مرتکب شده باشی پرونده­ات را به جریان نمی‌انداختند. جریانی ساده مثل آب رودخانه بود. تا می‌فهمیدی طرف آمده تهران جاه و مقامی کسب کند ریش پروفسوری­اش را می‌زدی و دوباره به ساری برش می گرداندی!

خود بزرگش ساعت یازده که از بستر بلند می‌شد بعد از صبحانه نخود را بالا می‌انداخت و می­نشست جلوی شلوخوف چرت­ می­زد و می­نشست تا خود شب و به‌پابرخاستن تحریر می‌فرمود! ولی من توی زیرزمین ِخیابانِ ِگرگان با این واقعیت چطور کنار بیایم اگر بدطینت­ترین‌ها ملکه­­­‌های سروده‌های ِ این وادی باشند و نشسته‌ترین‌ها، بیرق‌افروزان ِ این خیزش‌ها؟ قبل از هر چیز به صحت مزاج ِ وادی باید شک کرد. ولی اهل وادی را که نمی‌توانی برای تحمل برادرانه و خواهرانه­ی یکدگر به خط کنی، هرچند طبق آمار روزی چهارصد تن  فقط در همین منظقه نظام‌آباد دود می‌شود ولی باز جوابگوی تحمل ملائک ِ وادی شعر نیست. خودتان کلاه را قاضی کنید. شاعر در سردخانه هنوز به اندرونش سرمای درون نرسیده تا شور شعله را خاموش کند و آن که دل بر او بسته کفش و کلاه کند و برود برای تبدیل  ِ حساب خصوصی به مشترک‌!   نه نه  یک جای این وادی باید ایراد داشته باشد که نشسته‌اند به تخمه‌شکستن اما نه در حال دیدن یک فیلم هندی بلکه در حال خواندن اشعار ِ هندی و عاشقانه­ی ِ ویس و رامین و حدیث لیلی و مجنون و وامق و عذرا و شیرین و فرهاد و بلقیس و ملکه صبای معاصر چون هنوز تق این جهالت­ها و این گیسوبازی­ها و این دو پرنده­ی بی‌طاقت که در پستان­بندت وول می خورند و خال لب‌ات که حلاوت کندو دارد و.. در نیامده و تا وقتی تنور این کس‌خولان ِ خوابنمای ِ این وادیِ گرم است باید نان ِ ارباب­رعیتی ِ ادبیات را توی تنورش پخت. فقط حرف مولوی  فرمایشات پایین‌تنه بود؟  این ولایت جان می‌دهد برای پادشاهی ِ پاک‌دامنان  بر مشتی مجنون! یک‌هفته­ یا یک سال یا عمری مریض بودم. وقتی آدم نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد مجبور است خودش را به مردن بزند به عوض این‌که با خود گفت و شنودی درونی بسازد ،­ برود یک سنگ صبوری پیدا کند و سر او را بخورد. اما نه از روشنفکران که اصلا مشکل اصلی این جماعت­ ِ عبن­الوقت­است. مخاطب من سوپور شهرداری بود که هرشب حدود ساعت ده شب می‌آمد برای بردن اضافه تولید ایالت. تا همان ساعتها پشت در منزل گوشم به صدای نخراشیده­ی کامیون ِ چرب ِشهرداری بود. تا طرف می‌رسید در را باز می‌کردم و بعد از سلام به او می گفتم: عجب دنیای چرندی­ست! و او هم با حرکت سر تصدیق می‌کرد و می­رفت. این ارتباط اجتماعی از سالم­ترین نوعی بود که در زنده‌گی سراغ داشتم ورنه ارتباط با شاملوئیست­ها جز دروغ و چاپلوسی و تفاخر و تعفن  در درون آدم چیز زنده­ای باقی نمی ­گذاشت! با شاعرشان هم همانگونه رفتار می­کردند که در دوران خلافت عباسی  و دربار سلیمان نبی رفتار می‌شده! عده‌ای علناً خاکسار می‌شدند، خودشان را با رویت شاعر یا شنیدن صدایش که بمی ِویژه و شناخته‌شده­ای داشت به  نهر آب کرج می­انداختند و اگر بر و روئی و میانی داشتند همین  ناقابل را (استخفرالله) و باصطلاح جیرینگی نثار نمی‌کردند!

نتیجه­ی همین تقبل هفته­گی ِ نثارافشانی:

 

روی ِ من زرین ز عشق ِ یار ِ سیمین بَر رسد

بَهر ِ معشوق ِ نصاری هم ، نثار ِ زر رسد!

 

و خداوند دروتخته را خوب به‌هم چفت کرده بود که بانی و کلاید به کار خود برسند! و آزادی‌های یکدگر را رعایت نمایند! یک زندگی سوپر انتلکتوال سنتی فئودالیستی  ِ پاریزین بر اساس این پروگرام ِ پیش‌رفته ِی ِ تقسیم کار اجتماعی:

یکی:

نگیرد زر جوانمرد از پی ِ نام

بگیرد با سبد ، کفتر از این بام!

 

دگری:

کانی که کَنی ، ز بهر ِ گوهر

سنگ­ات دهد اول، آنگهی زر

 

و بر اساس مصاحبه‌ای که بعد از فوت جوانمرد انجام شد معلوم گردید لیلی جهت کندن کان ِ ذوق شاعرانه‌ی  طرف حتما کلنگ رمانتیک‌اش را مورد استفاده قرار داده است و طبق اعتراف خودشان با دستانی از سوال و عسل زده به چشمه­ی شعر ِ آق بزرگ و بدین معنی که شیطونی‌های  استاد ِ عاشق‌پیشه  و..

متحوای این کیسه ، خون و خاطره­ی قهرمانانی روستایی و ساده­­لوح و زودباوراست که مثل کودکان به آبنبات شاعرانه­ی رهگذری قدیس­نمایانده شده  فریب می‌خورند. یا آنان که می­گویند نه، تا به یکی نه گفتن به قدرت وقت سرنوشت خویش را بسازند، آنان که به چرامرگ‌خویش آگاه نیستند زیرا سخنگوی آنان چرا زیست‌ ِخویش ندانست. اما این سنگدلی میراث پدری بانوی کلام معاصر نبود، نه ! آنچه از چهره­ی جوانی او به یاد دارم دخترکی از خانواده­ی ارمنی­های مهاجران فقیر جنوب روسیه بود که بقچه برداشتند و به جنوب در جستجوی کار سرازیر شدند و از سرزمین باختر سر برآوردند. تجارت دوربین روسی اولین درآمد این خانواده بود. دخترک مثل همه اقلیت­ها برای جدا کردن حسابش از شیعیان به پیانو و حتما مشق ِ فورالیز بتهون متوصل شد. توی عکسی که با مرشد دارد دختری­ست که اصلا به خواب هم نمی بیند طرح­های نامرادی بریزد. نه این سنگدلی در جان کودکانه­ی او نبود و به قدرت می‌توان گفت همنشینی با مرشد معاصر او را به چنین روزی انداخت یا وحشت از تکرار ِ نیمچه‌گرسنگی­های گذشته. نان و حلوای ارده خوردن­ها در خانه­ی پشت باغشاه و سرگردانی­ از این خانه به آن خانه­ها! ولی عاقبت کار شاملو کمی گرفت، گره­ی کار توسط چند واسطه و تقاضانامه و میانجی به دفتر ابرمرشد حل شد. اوضاع مرشد در مرشد بود و هست. البته مرشد شانس دیگری هم داشت و آن این که پدرش شاعر نبود بلکه نوع دیگری از مرشدی را برگزیده بود٬ سرهنگ ارتش بود و بدین ترتیب نمی­شد استعداد او را بحساب پدرش واریز کرد و بی‌ذوقی‌اش را به حساب خودش. را نفس‌اش را به حساب رقابت و چشم و هم‌چشمی. اگر مرشد همه­ی قلق کار را از علی اسفندیاری کپی می‌کرد باز هم کسی به روی مبارک نمی‌آورد بخصوص این‌که در مکتب نظامی ِ پدر، با وجود استعداد غریبی که در پرداختن کلام داشت نفساً نظامی ِ والا­فطرتی بود با این فرق که سرهنگ ترکان ِ مخالف آذربادگان را  بع سزای اعمال نکرده می‌رساند و  پسر با پیچ و تاب طتاب شعرحمیدی شاعر را بر دار می‌کرد ، هیچکس را نمی توانست بالاتر و با شعورتر از خودش ببیند. تنها با کسانی دوستی را ادامه می داد که از او تمجید کنند. او درست خودش را شکل پدرش سرلشکر ِ کار خودش می‌دانست و با ادبیات بسیار نظامی برخورد می‌کرد. در عین حال مردم‌شناس و فرصت‌شناس بود و می‌دانست با هر کسی چطور صحبت کند. اگر لازم می‌شد می‌توانست در لحظه گریه کند یا قاه‌قاه بخندد. آکتور زبردستی بود مثل همه مرشدان. اما خنجر و خاطره‌ی خردسال این دختر ِ سخت‌دل شده سالها از چنین تناوری تعلیم شعر و غزل عاشقانه گرفت و در نوع خود نظامی دیگری از کار درآمد که سالی یک لبخند را به زور تحویل می‌داد. سالها پرده‌ها را کشید که نور آفتاب به درون خانه نتابد. چون گوری تاریک زیست در دلهره­ی بی‌وقفه و توهین و تحقیر ِ شاعر خویش! شاملو حتا اجازه­ی حرف زدن به او نمی‌داد. شاملو به فرزندانش هم اجازه­ی حرف زدن نمی‌داد. او دیکتاتوری مطلق بود و هیچ اشتباهی را نمی‌بخشید. حتا اشتباه حضور خودش را!  اگر دو بار شماره­ای را اشتباه می‌شنیدی فریادش هوا می‌رفت! به همین خاطر اصلا عادت نداشت کسی اشتباهات او را به او گوشزد کند ولی در بعضی موارد از نظر استراتژیکی از برخی افراد بطور دموکراتانه­ پرسش می‌کرد تا محبت طرف را جلب کند! از حرف‌های دیگران یادداشت ذهنی برمی‌داشت و آنها را به اطلاعات خود تبدیل می‌کرد. برخی از یادداشت‌های انتهای هوای تازه حرف‌های وی نیست اما شاعر بعدها تصور کرد نظر خودش چنین بوده‌است!

 شاملو انسان دو شخصیته و مالیخولیائی بود. همیشه تصور می‌کرد می‌خواهند

چیزی از او بدزدند! مرید هم توهم او را از اطرافیان دامن می­زد تا مثل اکثر مریدان ویژه دور وبر پادشاه را خالی کند و او را بیشتر و بیشتر نیازمند ِخود کند. طبابت و پرستاری ِ وی چنین انگیزه‌ای داشت ضمن اینکه از نظر نمایشی و فیلم هندی هم سناریوی موفقیت‌آمیزی بود مخصوصا جلوی دیگران خیلی به مرشد رسیدگی می‌کرد در حالی‌که اکثر روزها او را تنها می‌گذاشت! حتا زمانی که شاملو یک پایش را از دست داده بود در خانه اکثرا تنها بود و برای باز کردن در خانه روی زمین می‌خزید اما به تکمه برقی نمی رسید و میهمان پشت در بسته ساعت‌ها می‌ماند و راه بازگشت به تهران را پیش می‌گرفت. موضوع پارانویای شاملو با گذشت زمان کاهش نمی‌یافت بلکه بیشتر می­شد.  سردمدارانی از کانون نویسندگان که بعد ها معلوم شد علناً برای رژیم جاسوسی می‌کنند آن زمان فرزندان شاملو را جاسوسان جمهوری اسلامی معرفی می‌کردند و فاصله را بیشتر و بیشتر می‌کردند!

 

یکهفته­ مریض بودم. وقتی آدم نمی خواهد واقعیت را بپذیرد مجبور است خودش را به مردن بزند. همین.

باید همه فیلم را از اول توی آپارات ذهنم مرور کنم. پدر تازه مرده است و جهانی عزادار اوست و من عزادار این جهان مسخره. جهان سوگوار اوست و من سوگوار جهان. جهان جنازه­ی او را تا گورستان تشییح می کند و من جنازه­ی این جهان را تا گورستان این زندگی ِ پر نیرنگ می برم . جهانی که در آن درخت‌ها هم مثل شعرها دروغ می گویند و انسان مجبور است برای زیستن به هزار شعبده­ی کثیف متوصل شود. حتا به فروختن کتاب شعر و آیات و اوراد امید ساز متوصل شود. آن شب دخنر سیاه پوش ِ آن وقت‌‌ها را در خواب دیدم. در لباس رنگارنگ تابستانی‌اش زیباتر بود. کنار گورستان نشسته بود و به ره گم­کردگانی اوراد قبور می­فروخت. غول آن زیر میزی و چراغی داشت و در همان تنهائی ِ گورستانی که انزوای اتاق کارش را ماننده بود مشغول سیگار کشیدن و نوشتن. سوسک‌های سیاه قبرستان روی کاغذهایش رژه می‌رفتند و او می‌خندید. دیگر عصبانی نمی‌شد. فریاد نمی‌زد. دیگر فرمایشات نظامی نمی‌فرمود. حرف‌های گنده‌گنده نمی‌زد. فحش نمی‌داد. تمسخر نمی‌کرد و به دیگران پرخاش نمی‌کرد. او دیگر غروری نداشت ، فروتن بود و به انسانی وارسته می‌مانست. به انسانی دوست داشتنی که عافیت می‌شناسد و قدر می­­داند. او دیگر شبیه شاعر در آستانه­هایش بود. شبیه شاعر ِ لبخندی مشترک ،  که هنگام زندگی ، دردی مجرد بود. مجرد مطلق چون مرگ، اما این شاملوی رنگ پریده که از شکاف سنگ لحد کاغذپاره بیرون می‌فرستاد. همان شاعر آرزوهای من بود، غرق رضایت و بی­نیازی ، حتا سوزن گرامافون برایش مهم نبود حتا کتابهائی که به آنها نیاز داشت نمی‌دانست کدام فرزند  برومندش در کدام سمساری به حراج گذاشته است! نفهمید ساعت مچی‌اش کجاست! پای مصنوعی‌اش  را نفهمید دقایق اول رخت بر بستن از این سرا چه عزاداری مال خود کرده است. کار پچپچه­های ملکه و عسگرپاشا و امضا گرفتن­های فراوان از استاد را نمی‌دانست و نمی خواست بداند به کجا کشیده است. حتا سوسک ها را از روی صفحه کاغذ کنار نزد. گفت:  

من در زندگی شاعر مرگ­ها بودم و برای مردگانی چون تو سرودم  

و اینک شاعر زندگی هستم چون زندگی آزادم و برای زندگان می­­­­نویسم.

برای همین اسکلت­ها.­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

آخرین شعرش را به من داد. کاغذی  خالی بود. گفتم:

زیباست. زیباترین شعر توست. پر از تصویر و تصور ِ محض . صاف و بی­غش و ناب. دانایی ِ کل و عشق تمام. پیام آور آنچه انسان باید باشد. چیزی همتراز ِ همین سوسک سیاه و من و این دم. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر. باندازه و تناسب ممکن. در مرزهای حقیقت و رویا. به ساده‌گی ِ رقص ِ حریری ِ عشق، عشقی که سرودش کردی پرطبل‌تر ز مرگ. مرگی که سرودش کردی در فرصت ِ محال ِ دوستت‌می‌‌دارم.

 

کسی از بالا به زاری گفت:

دیگر شعرها را نمی‌خوانند چون آنها را خواهند زیست! چه مصیبتی برای شعر و چه نفسی برای شاعر!  بار این مسئولیت کزائی، این شنل کزائی، این خوود و زره و جوشن کزائی، این باد دماغ و تاج ِکزائی، این بار امانت ِ تقلبی و مضحک ، این شهادت و شهامت الکی، را برداشتن. چه نقشی است این صورتک ِ راهنمای ِ توده­ها و چوپان گله­های گمشده را برداشتن و همزمان صورتک ِگله­های گمشده را برداشتن. راه غلط بود. کج راهه بود. زیستن برای شعر نبود!

آن شب برای نخستین بار کشف کردم پدرم را دوست دارم و برای نخستین بار دلم هوای او را کرد. با این نیاز غریب و قریب در درون خود بود که برودتی بر پیشانی خود حس کردم عرق سرد و ناشناخته­ای بود.‑‑

آیدا را اما هرگز نبخشیدم  شاید او را هم بخشیدم که ساعتهای عاشقانه را در این عمر کوتاه و فکسنی به دقایق کینه و اضطراب می‌انداخت. سرهنگ شاملو را نبخشیدم که بجای محل تولدش دماغ فیل را نشان می‌داد. ساعاتی که آدم می توانست جلوی پدرش پایش را توی آفتاب دراز کند به دقایق خسته کننده­ای که آدم جلوی شاعر ملی‌اش باید چون میهمان چنگیزخان مغول دست و پاهایش را جمع کند تبدیل می‌کرد. نیاز با هم بودن در من و پدر می سوخت اما ساعت دیدار موقت بود. انسان چیز عجیبی‌ست. رویاهایش خیلی طولانی تر از درازای قبری‌ست که در آن خفته‌است. به شمردن تعداد رویاهایش نمی رسد که دنگ دنگش را می زنند. این همه ریخت و پاش در هوا می‌ماند. معلق و خواب زده و مثل غباری آرام آرام روی اشیاء می نشیند و اشیاء آرام آرام مالکیت شاعرانه را به مالک جدیدی می بخشند و شخص دیگری افسار این خیش خسته را می‌کشد. جهان با شاعر و سرهنگ ادامه می‌دهد. ­ آن شب برای نخستین بار کشف کردم پدرم را دوست دارم.  برای نخستین بار دلم هوای او را کرد.

با این نیاز غریب در درون خود بود که برودتی بر پیشانی خود حس کردم عرق سرد و ناشناخته­ای ، ناگهان دریافتم

او ، برای همیشه

برای همیشه مرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت   توسط سیروس شاملو