تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

بحث و گفتگو

چالشی ناگریز

 

طبق توافقنامه ای عجولانه و از سر عاقبت­نشناسی که سال 1380 در دفتر وثوق­احمدی بين آيدا سرکیسیان ، سيروس شاملو و سياوش شاملو(به وکالت از سوی سامان و ساقی) امضا شد، به توافق رسيدیم آثار و يادگارهای احمد شاملو به عنوان موزه در منزل شاملو قرار گيرد و آیدا سرکیسیان تا زنده است در خانه­ی صرفا دو میلیارد تومانی ِ شهرک خانه سکونت کند و باقی ورثه همچنان در کاهدانی  تا مقام اجتماعی شاعرملی حفظ شود!

سرکیس ِشان  اما هفت سال بر اساس سالی سیزده ماه و آن توافقنامه­ی تِرِ ِکمان­چای در همان نشانی موزه ای زندگی فرمود و فرموده و خواهدشان فرمود اما  درب آن موزه ی ملی  فرو بسته بود و فروبسته باد و فروبسته­تر و به هر دروازه هفت ِ قفل آهنجوش گران ..ای آرزو .....و همواره بر روی جماعت ِ شعر دوست و حتا ورثه قانونی بسته ماند و به هیچ زنگ تلفنی هم بَر گوشه­ی شهلای محبتی شاعرانه و غزلوار سرمه­نینداخت !  از آن گذشته روند بدنام­سازی ِ صاحب حق  و اتهامات رنگارنگ به اینجانب  از سوی سرکیس ِشان و هواریون سوسیالیست باسمه ای و طرفداران لغو مالکیت (صرفا از دیگران) و پرسوناژهای نازی پشت پرده و معجون دیگری به نام عسگری که هر دو در آغاز ِ روند ِ سامان­گیری ِ لاک­پشت­وار ِ کارها خود را سرپرستان آثار احمد شاملو تاخت زدند آینده­ی کار موزه را البته که کمتر به تردید افکند!!؟   آنان حتا در روزنامه­ها به تیتر درشت نگاشتند ( فرزندان شاملو از من و آیدا ارث و میراث می خواهند)

اختلاص ، جعل، تطمیع ، زدوبند ، ایجاد ممنوعیت انتشار، سنگ­اندازی حرفه­ای در راه بنیاد شاملو، کندی در نشر آثاری چون کتاب کوچه، توافقنامه­های عجولانه  و غیر قانونی به قصد  خموش­سازی اعتراض­های احتمالی   و گشاده دستی­های موقت  برای حفظ صدارت ِ لغزنده ، ایفای نقش قربانی  در حمله­ی فانتاستیک ِ فاشیست­های زن­ستیز در ملودرامی که  در دل  ِ مساواتیان ِ باسمه­ای و فمینیست­های  دَر ِمَشکی  قند  و شاخه­نبات آب ­کند در کارناوال ِ  لوس  ِ :  "- چه نشسته­اید  مجوسان بر گرده­ی قاتلان ِ لاکتاب  به قلعه­ی فردیس  و افتخار ملی درتاخته­اند!" 

ابراز نگرانی  برای پخش شدن  دیگ و بادیه و همزمان خبر کردن برخی اشخاص برای پخش­کردن دیگ و بادیه بر اساس امانت­داری و قابلمه­ای  که حتما به ناحق  رواست  چون به صاحب حق خطاست! مبارزه با قانون زیر بیرق دفاع از نظم و قانونمداری!

بحث­های محفلی  با شخصیت­های موزه­ای در غیاب شاعری که زخمش از آن بدر تمام بود و به دلیل همین حضورشان آژیر بالای موزه­اش نصب کرده بود! جهل خواننده ، گربه خانه گی ، مارکسیست وطنی ، عروس هزار داماد....!

 توافق­ها و توافقنامه­های حتما پُر­اساس حتما بیرون پرده های کشیده با  حضور ِ همه­ی حضار! دستورات سرپرستانه ی ادبی ِ خانمان بر نیندازی که توانایی مدیریت میراث نوشتاری شاعر  را  به دست بلهوسانه­ی چند تخم  ِ کُرچ ِ کرجی  به تاراج نداده است.  و حال نیز تعجبی ندارد که  زیر تیغ اتهام همان  سیروس شاملو است به بدنام کردن برخی نویسندگان و هنرمندان صرفا به این دلیل ساده که وی  سقوط  سریع  صدارت لغزنده­ی حضرتشان را پیشگویی فرموده است! یا به این دلیل ساده که برخی واقعیت­ها مثل گرز ِ هفت­منی  به ملاج ِ  عوام نافریب ِ  مظلوم­نانما فرورفته است! چرا که من گفته ام شاملو حرفهای بیضایی و گلشیری را غیر قابل فهم می­دانست. به همین دلیل ساده و با همین خبر ِ برابر اصل گناهی نابخشوده کرده­ام و حقم این است که اداره­ی فرهنگ و ارشاد ِ سرکیس ِشان برای من مجوز پخش صادر نفرمایند و کتاب نقد آثار شاملو را  در استکهلم عقیم فرمایند و مثلا عسگری در حرکتی مذبوحانه زیر سایت من کاربیت منفجر کند یا چیزی از این دست!  این هم نوعی عقوبت وبلاگ نویسی در شرایط دموکراسی است! تازه اسم این کار ِ دلسوزانه­شان، آگاهی دادن به خلایق ِ هرچه لایق است نه پیش­نهاد ِ خفقان و ممنوعیت کلام! این هم حتما نوعی دموکراسی­است که شاملو شب­های مهتابی  به گوش حساسی می­خوانده است  ورنه این ستاره بازی چیزی بدهکار وراث نیست!

 

( ادامه دارد)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

همسر شاملو: تاكنون بيش از 30 ميليون به فرزندان شاملو پول داده‌ام

خبرگزاري فارس: همسر احمد شاملو درباره حراج آثار شاملو و تفاهم‌نامه‌اي كه پيشتر با سياوش شاملو منعقد كرده بود، مي‌گويد كه تاكنون بيش از 30 ميليون تومان به فرزندان اين شاعر پرداخته است.

 

ريتا آتانث سركيسيان (آيدا)، همسر احمد شاملو، در گفت وگو با خبرنگار ادبي فارس، درباره حراج آثار اين شاعر گفت: مسئله به قديم و سال‌ها پيش برمي‌گردد كه تصميم گرفتند وسايل شاملو را به همين صورت به يادگار نگه دارند و قرار بود اين خانه كه براي من است به همين صورت حفظ شود و در عوض پول اسباب و وسايل به پسران شاملو برسد كه دو نفر از آنها حرفي نداشتند و سياوش هم قبول كرد.
وي با بيان اينكه تاكنون مبلغ زيادي پول به سياوش پرداخت كردند، افزود: با وجوداين، كار به اينجاها كشيد. من ليستي از وسايل به ايشان داده بودم و قرار بود وسايل شماره گذاري و ثبت رسمي شود تا در منزل شاملو به يادگار بماند.
سركيسيان ادامه داد: بارها تفاهم‌نامه نوشتيم و بارها هم به او پول دادم. مگر وسايل چقدر برآورد شده است همه آن وسايل 51 ميليون تومان برآورد شده است كه تاكنون بيش از 30 ميليون به آنها پول دادم و گفتم كه هروقت كتاب‌هاي شاملو چاپ شد بقيه پولشان هم مي‌دهم.
همسر احمد شاملو با اشاره اينكه سياوش شاملو هيچ وقت نمي‌گويد كه چه چيزي مي‌خواهد عنوان كرد: اكنون در وضعي هستيم كه آدم نمي‌داند چه كار بايد بكند. از هر طرف رنجه شود ما بايد تاوان بدهيم.
وي ادامه داد:‌ در اين خانه وسايل شاملو را طوري كه هم بتوانم زندگي كنم و هم براي مردم يادگاري بماند، حفظ كردم. مدت‌هاست كه مردم مي‌آيند و با عشق و علاقه وسايل او را مي‌بينند؛ عكس و فيلم مي‌گيرند؛ تا آنجا كه از دستم برآمده اين كار را انجام داده‌ام اما راستش را بخواهيد دستم هم خالي است و هرچه پول داشتم به آنها دادم.
همسر احمد شاملو بيان داشت: چيزي كه روشن است فكر نمي‌كنم نياز به پيگيري داشته باشد. ما توانستيم يادگارهايي از كسي كه براي فرهنگ اين مملكت زحمت كشيده، نگه داريم. شما ببينيد از نيما جز يك خانه چه مانده است؟ از هدايت و دهخدا چه داريم؟
وي اضافه كرد: من در طول 47 سال آرام آرام هر چه بود را جمع كردم و فقط مي‌خواستم كه اينها يادگار بماند. وگرنه نه مي‌توانم اين وسايل را بخورم و نه جايي ببرم. همه اين‌ها هم ليست شده و مشخص است. آن‌ها خوب اين‌ها را مي‌دانند. چون 46 سال با هم زندگي كرديم و مرا خوب مي شناسند. اگر سوء‌نيتي در كار نيست من نمي‌دانم چيست؟
سركيسيان درباره نوع برخورد و رابطه‌اش با سياوش شاملو گفت: ايشان هميشه به حالت طلبكار به اينجا آمده و هرگز يك شب نيامده كه بگويد اينجا آمديم صداي پدرمان را بشنويم، عكس‌ها و فيلم‌هايش را ببينيم و اين حسرت به دل من مانده است. ايشان فقط به صورت يك طلبكار و يك غريبه به من نزديك شده است.
همسر احمد شاملو اذعان كرد: در حضور دكتر لطفي و جاويد به آن‌ها گفتم مي‌توانيد وسايل را ببريد و شما موزه درست كنيد. مسئله من و تو نيست مهم اين است كه وسايل يادگار بماند. اول مي‌خنديد كه مگر مي‌شود خانه را موزه را كرد و من به او مي‌گفتم كه مي‌تواني داخل و خارج از كشور ببيني كه خانه بسياري از مشاهير را موزه كردند. الان خانه شكسپير، بتهوون و بسياري از نويسندگان روس حفظ شده است.
سركيسيان خاطرنشان كرد: بنده يك روز را بدون پيگيري كارهاي شاملو نمي‌گذرانم؛ چون اين را وظيفه خودم مي‌دانم.

آیدا سرکیسیان 
انتهاي پيام/

در حال حاضر قابل ذکر است موزه شکسپیر به هزینه ی دختر ش نیست که در اتاق مستعمل اش کنار دوچرخه زنگاربسته اش شب را به روز می آورد. تا بعد چه ها گفته شود.

سیروس شاملو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

حرف‌هايی از سر ناگزيری

      مسئله به سال‌ها پيش برمي‌گردد كه تصميم گرفتم آثار شاعر و هر چه را که بويی از آن نازنين در خود داشت، حفظ کنم و خانه‌ام به همان صورت که با شاملو در آن مي‌زيستيم به يادگار بماند برای مردم و دوستارانش. به جاي  سهم فرزندان شاملو از ماترک نيز، مبلغ تعيين شده را به آن‌ها بپردازم. اين امر بارها در جلساتی با حضور فرزندان، دوستان، وکلا و ناشران مطرح شد. آقاي سياوش شاملو اين پيشنهاد را پذيرفتند. بنابراين من  طی سال ۷۹ تا ۸۴ در چند نوبت مبالغی به ايشان پرداختم و خرداد ۸۰ نيز ليستی کامل و تفکيک شده‌ تهيه کردم که در آن تمام وسايل شخصی شاملو، آثار او، هدايا و آثار هنرمندان که در خانه‌ی ما امانت بود (با ذکر نام هديه دهندگان) به روشنی مشخص شده بود. کپی اين ليست را به جناب سياوش و سيروس شاملو و چند تن از وکلا دادم. متأسفانه جناب سياوش به رغم دريافت مبلغی حتا بيش از سهم ‌خود، در شهريور ۸۳،برای تقسيم ماترک شکايتی عليه من به دادگاه تسليم کردند و عنوان‌های هديه و امانت را از آن ليست حذف کرده، ليستی  بدون تفکيک و مشخصه‌ را به عنوان فهرست اموال پدر به دادگاه ارائه دادند.
    در اين پنج سال بارها برای من احضاريه و اخطاريه آمد اما من که به فرزندان شاملو گفته بودم هرآنچه مي‌خواهند به يادگار بردارند، در جلسات دادگاه شرکت نکردم و سکوت کردم. تا اين که سال پيش کار به مزايده‌ی اموال شاعر انجاميد. پيش از مزايده‌ (۲۷ آبان ۸۶) در خانه‌ی سياوش، تفاهم‌نامه‌يی امضا کرديم تا خانه‌ـ موزه‌ی بامداد را رسميت بخشيم(صفحه‌ی ۱، صفحه‌ی ۲). همچنين توافق کردم براي پي‌گيری امور تأسيس خانه‌ـ‌ موزه به سياوش وکالت دهم. متأسفانه ايشان حرمت ندانستند و پيش از سال‌روز ميلاد بامداد (در ۱۸آذر) ، در گفتگويی با هفته‌نامه‌ی شهروند امروز (شماره‌ی ۵۹؛ سال دوم) درباره‌ی من مطالبی اهانت‌آميز و شبه برانگيز عنوان کردند .
گفته‌ها و نوشته‌های ايشان و برادرشان، جناب سيروس، در اين هشت سال در جهت خوارداشت شاملو و من و برای تخريب اذهان عمومي بوده است. باعث شرمساری است که ايشان براي ناشران، هنرمندان و محققينی که در زمينه‌ی ادبيات و شعر شاملو آثار تحليلی نگاشته‌اند، ايجاد آزار و مزاحمت کرده‌اند و به شاملو، من و حتی بسياری افراد معتبر و صاحب‌نام توهين‌ مستقيم کرده و تهمت‌ها زده‌اند. اهانت‌هايی که به هيچ‌روی قابل گذشت نيست.
آن اهانت‌ها و توهين‌ها بس نبود، يادگارهای شاعر را نيز به مزايده گذاشتند و امروز در اذهان و اخبار چنان وانمود می‌کنند که انگار من قصد فروش آن يادگارها را داشته‌ام و ايشان به نجات اموال پدرشان برخاسته‌اند و اموال پدر را خريداری کرده‌اند تا از پراکندگی آن جلوگيری شود و پس از آن همه آزار داعيه‌‌دار راه‌اندازی موزه‌ی  پدر شده‌اند !


 با شرمندگی از بيان ناگزير مطالبی که در شأن ما و او نبوده و نيست. .

آیدا شاملو

 ------------------------------------------------------------------------------

پاسخ حضرتشان از بارگاه احتمالا منکران دولت موقت شان خواهد آمد

سیروس شاملو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

چالش بر سر انتشار آثار شاملو به‌پايان مي‌رسد؟
ع. پاشايي: در پي گرفتن تنفيذ سرپرستي قانوني آثاريم

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1387/03/19
06-08-2008
10:48:17
8703-06070: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

ع. پاشايي با بيان اين‌كه ما خواستار تنفيذ سرپرستي قانوني آثار احمد شاملو از دادگاه هستيم، از اين تنفيذ سرپرستي به عنوان خواست و وصيت اين شاعر ياد كرد.

از سوي ديگر، سياوش شاملو - فرزند احمد شاملو - به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفته است: از طرف ع. پاشايي و آيدا سركيسيان؛ سياوش، سيروس، سامان و ساقي - فرزندان احمد شاملو - به موجب اخطاريه‌ي شماره‌ي ‌٨٦١٠٤٣/٢٠ به مجتمع قضايي شهيد بهشتي فراخوانده شده‌اند. موضوع ظاهرا پس از هفت‌ سال از درگذشت شاملو، درباره‌ي وصيت‌نامه‌اي است كه خواهان مدعي وجود آن هستند؛ اما چنين وصيت‌نامه‌اي وجود ندارد. به هرحال، موضوع كمي پيچيده است و هدف در هاله‌اي از ابهام قرار دارد.

اما ع. پاشايي با اشاره به اين‌كه سرپرستي آثار احمد شاملو را برعهده دارد، در گفت‌و‌گو با خبرنگار ايسنا، اظهار كرد: ما (من و آيدا سركيسيان) تنفيذ سرپرستي را از دادگاه تقاضا كرده‌ايم و اين با عنوان فراخواندن فرزندان شاملو به دادگاه نيست. تنفيذ سرپرستي خواست و وصيت شاملو بوده است كه ما سرپرست باشيم و بوديم. حالا كه ديديم خرده‌آقايان ناشر و ديگران به اصطلاح در آن شك و ترديد دارند، اين تنفيذ را از دادگاه خواستيم. محاكمه نيست؛ منتها تمام ناشران و فرزندان شاملو و هركسي كه به هرحال به نوعي با قراردادهاي شاملو در تماس است، برايش الزام‌آور است كه در دادگاه حضور داشته باشد و به برخي از آن‌ها اطلاع داده‌اند. البته همه‌ي ناشراني كه با شاملو قرارداد داشتند، نمي‌آيند؛ بلكه قاضي توصيه كرده است از يك ناشر و دو نفر از فرزندان شاملو در دادگاه حضور يابند و اين محاكمه‌ي كسي نيست؛ بلكه تقاضاي تنفيذ سرپرستي است.

او در ادامه تصريح كرد: اين تنفيذ وقتي تأييد شود، براي فرزندان شاملو و ناشران الزام‌آور است و اين اصلا به معناي محاكمه‌ي فرزندان شاملو نيست.

پاشايي همچنين خاطرنشان كرد: بنا بر نظر شاملو، سرپرستي بر تمام كارها با خانم شاملو (آيدا سركيسيان) و بنده بوده است و ورثه‌ي شاملو اجازه‌ي دخالت در اين امور را ندارند. منتها مي‌بايست اين كارها را قانوني كنيم؛ اما تا حالا سكوت كرده‌ايم و چون ديديم دخالت مي‌كنند و برخي ناشران هم با آن‌ها همكاري مي‌كنند، كه يا واقعا نمي‌دانند تكليف‌شان چيست يا دليل ديگر، از دادگاه خواسته‌ايم مسأله را روشن كند.

او در ادامه متذكر شد: مسأله‌ وصيت‌نامه نيست؛ در تمام قراردادهاي ناشران نوشته شده است كليه‌ي آثار را ما سرپرستي كنيم. كليه‌ي ناشران قرارداد دارند و در قرادادشان يك ماده‌ي مهم همين است. كافي است به قرارداد نشر چشمه و انتشارات نگاه نگاهي بياندازيم، كه البته انتشارات نگاه آن را از ناشر ديگري خريداري كرده است. درواقع، مسأله‌ي وصيت‌نامه نيست و اين خودش مفهوم وصيت دارد و سرپرستي است. سرپرستي به آن معنا كه ملك بالا را به اين آقا بدهيم و ملك پايين را به آن خانم، نيست؛ سرپرستي در قراردادهايي كه چه من به عنوان وكيل شاملو امضا كرده‌ام و چه خود شاملو امضا كرده است، دو نفر مادام‌العمر به عنوان سرپرست معرفي شده‌اند؛ بنابراين نوعي وصيت است؛ حالا اعم از اين‌كه وصيت‌نامه‌اي تنظيم شده باشد يا نه. همان‌طور شاملو ثلث درآمد حاصل از كتاب‌ها را در همين قراردادها به خانم شاملو داده كه قاضي هم‌اكنون آن را به رسميت شناخته و الآن يك‌سوم درآمد حاصل از كتاب‌ها به خانم شاملو مي‌رسد.

او يادآور شد: ما به خاطر اعتراض‌ها و تخلف‌ها، به اين كارها مجبور شديم؛ وگرنه ما سرپرستيم و همه‌ي ناشران مكلف‌اند ما را مراعات كنند؛ چون در قرارداد آن‌ها هست و هر ماده‌اي از اين قرارداد نقض شود، كل قرارداد نقض مي‌شود. البته يك ناشر بيش‌تر نيست كه اين اداها را درمي‌آورد، كه آن‌هم با بچه‌ها همكاري مي‌كند و حرف‌هاي اين‌ها را مي‌زند.

پاشايي افزود: وصيت‌نامه‌ به معناي متعارفش نيست و اين مسأله مهم‌تر از وصيت‌نامه است. شاملو در قرادادهايش از سال ‌١٣٦٨ تا زمان مرگ، هرچه نوشته، گفته اين دو نفر (من و خانم شاملو) سرپرست دائمي كليه‌ي آثار او هستند و حق دارند اين‌ كارها را سرپرستي كنند. ما از قاضي خواسته‌ايم اين مفاد قرارداد را رسيدگي ‌كند.

اين مترجم و پژوهشگر در ادامه تأكيد كرد: در همه‌ي قراردادها هميشه دو ماده هست؛ يك ماده از اين قراردادها مي‌گويد خانم شاملو ثلث درآمد حاصل از فروش آثار شاملو را ارث مي‌برد و قاضي اين را پذيرفته و از زماني كه انحصار ورثه شده، هر اثري كه از شاملو چاپ شده، ابتدا ثلث درآمد آن به خانم شاملو تعلق مي‌گيرد و بعد مابقي بين ورثه تقسيم مي‌شود. ماده‌ي دوم اين قراردادها، سرپرستي است كه حقوق‌دان‌ها به اين وصيت، عهدي مي‌گويند. البته وصيت يك مفهوم بازاري دارد كه اين ملك مال آن و فلان ملك مال ديگري باشد، كه شاملو چنين چيزي ندارد؛ چون ملك و مال و منالي نداشته؛ فقط كتاب‌هايش بوده است. البته براي سرپرستي آثارش ما پولي را نه از ناشر و نه از ورثه نمي‌گيريم و درواقع اين كار براي ما ارزش مالي ندارد؛ اما مسؤوليم كه آثار او را به بهترين شكل تنظيم و ارائه كنيم.

پاشايي همچنين خاطرنشان كرد: ما تنفيذ سرپرستي آثار شاملو را از قانون مي‌خواهيم كه البته خواست شاملوست. از ابتدا هم هيچ لازم نبود به قانون مراجعه كنيم؛ اما به علت تعبيرات غلطي كه برخي آقايان به كار مي‌بردند، مجبور شديم به قاضي مراجعه كنيم تا او نظر دهد. اگر قاضي بگويد نه، شما سرپرست آثار شاملو نيستيد، ما خداحافظي مي‌كنيم و از شاملو هم معذرت‌ مي‌خواهيم.

انتهاي پيام

كد خبر: 8703-06070

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

از شیفته­گی اغراق­آمیز شما هم مفتخرم هم برایم اسباب تاسف است. متاسفم چون شما همه­ی حقیقت را ندیده­اید و با آن زند گی نکرده اید و صرفا در ابرهای وهم و واژه قدم بر می­دارید و تصور می کنید آدم یک تنه می­تواند در مقابل  این همه اوباش ادبی و بی­ادبی شمشیر بگرداند و همه مگس­ها را به یک عربده از دور ِ نان ِخامه ای ی بامداد پَر دهد.

نکند متصورید در این مملکت قطره­ای قانون و حق و حقوق تقسیم می شود و قضات فکور نشسته­اند بدون نظر کردن به سرنخ اسکناس به ناله های مدعی گوش کنند؟ در مورد سرنوشت تلخ کتاب کوچه و آثار دیگر شاعر با شما همعقیده ام و موشکافی شما را در زدو بندها تایید می کنم. بله این صحیح است که در کار . قانونی جلوه دادن دزدی ها سعی و کوشش چندین ساله به خرج داده شده و  همه چیز را به مدد جراید و رسانه های فروخته شده منعکوس جلوه داده اند .مرا هم واقعا در قضاوتها عصبی و تندخو کرده اند که مجبور شدم بجای اعتراض به این مگس ها به خرد و خمیر کردن نان خامه ای بامداد دست بزنم. این کار واقعا به نفع سارقین تمام شد ولی کلاه را شما در این بی قضاوتی قاضی کنید و روشن بفرمایید چه باید کرد. آیا باید همه ی حرفها را زد !

شما هم باید اعتراف کنید این حقیقت ها نوعی یاسین به گوش طرفداران غزل نیست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 


در موتور جستجو وبلاگی یافتم که در آن از اینجانب نام برده شده است :

http://shamlo-shamlo.blogfa.com/

با کلیه مطالب و نظرهای این وبلاگ مخالف نیستم اما چون بی دلیل از من نامی برده شده و مرا به کم کاری در مورد آثار احمد شاملو متهم کرده است در آینده به این
مطالب پاسخ خواهم داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

 

 

تغییر و تبدیل ِ برخی مفاهیم

 

 

متوقف ماندن کتاب کوچه گذشته از سهل­انگاری احتمالی ِ برخی مراجع ِ مقلد در ستاد ِ شاعرانه و تملک ِ کورکورانه­ای که به هرحال در جامعه بطور اغراق آمیزی نهاد گرفته است دلایل محکم ­تری دارد.

تاخیر ِ عمرانه ­ی انتشار این اثر توسط خود شاعر پیشینی و باعث رنج سترگی بود که درپایان این راه ِ سخت کاهنده ، به گور ِِ تاریک بُرد. او هرچند چو اسفندیار بر برخی واقعیت­ها چشم فروبسته بود اما این تملک کورکورانه ­ی معاصر را که از ظلمت درون ِ مقلدانش حکایت داشت به چشم می ­دید و سخت نگران سرنوشت آثارش بود اما برای رفع این مشکل چاره ای نداشت. ریش و قیچی را دست آرایشگر خودفریب داده بود و متوقع شینیون و مدل ِ گیسوی آلاگارسون نبود. به لسان روشن ِ کوچه ( مار را در آستین خویش اسکان داده بود ) یا چیزی در این حدود.

در زمان حیات شاعر، مشکل اصلی بایگانی و پارکینگ ِ چندین ساله ­ی کتاب کوچه  در انبار وزارت ارشاد بود و حال که نوع کالاهای انبارداری تغییر کرده و بیشتر ترجیح می­دهند کتاب های بازمانده ­گان شاعر را بی دلیل انبار کنند چه دلیلی مگر تملک کورکورانه ­ی مقلدان شاملو می­تواند  تاخیرانتشار کتاب کوچه را توجیه کند؟

نمی­توان اتهاماتی را که ناشر و مولفان خردسال ِ کنونی ِ کتاب کوچه ردو بدل می­کنند را خالی از واقعیت قلمداد کرد.

نشر مازیار معتقد است همکار سابق شاملو در تکمیل مجلدات پی­آمد، به کتاب کوچه آب بسته و آن را با اغلاط و اشتباهات فراوانی حجیم کرده است و ادامه چاپ کتاب بدون همکاری متخصصان دیگری که انحرافات چند جوان ِ کم سن و سال اما علاقه ­مند را اصلاح کند میسر نیست. از سوی دیگر ناشر متهم شده است که کم کم با دست بردن به اثر ِ آماده ­ی چاپ به مولف تبدیل شده است. بهر حال این ره به ترکستان است و خواننده ­ی منتظر را قانع نخواهد کرد.  

من معتقدم بعد از مرگ شاملو برخی واژه ­ها از بستر کلاسیک معانی خود خارج شده و بطور غریبی به عکس خویش تبدیل شده و به همین دلیل است که کتاب کوچه و مجموعه ­های دیگر ِ واژگانی به بحران می ­خورند. برای به چراغ افکندن این تغییر ِِ مفهوم ِ واژه ­ها برخی مثال ­ها ضروری ست:

تغیییر و تبدیل واژه ­ی ( مسئولیت ) به (مسمومیت)

سرپرستی به زرپرستی

دفتر  به بنگاه

نظارت به  فضاحت

فرهنگ  به  خرچنگ

موزه­ به حوزه

نوپایی به  دمپایی

مولف به محرٌف

و

من ِ بی­طرف   به  اوی ِ  ناخلف

و در چنین شرایطی نباید توقع داشت  کتاب کوچه به کتاب ِ کو؟ و چگونه  تبدیل نشود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط سیروس شاملو  | 



 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

منتظر مقاله جدید باشید زیر عنوان ِ :

داستان بزن بزن های کتاب کوچه دلبخواه 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

مخاطب ممکن!

با پوزش از شما این وبلاگ بخاطر فشرده‌گی کار ِ تحقیق بر روی اشعار مولانا جلال‌الدین بلخی  تا مهر ماه به روز نخواهد شد. برای حصول اطلاع از مقاله‌های جدید وبلاگ‌های زیر همچنان فعال خواهند بود:

 

  وبلاگ مولانا جلال‌الدین بلخی

 

          وبلاگ سیروس شاملو 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

با مخاطب ناممکن

با همان قطاری که رفتم و برگشتم و رفتم، حالا دارم برمی‌گردم با این فرق که شنیدم علیرضا و قمرالزمان مرده‌اند. چند ریگی توی وبلاگ قراض‌ام که حالا شده  قی‌لگنچه‌ی ِ درافشانی ِ منورالفکران ادبی و زنجیرزنان هنر ملی و فحاشان میهنی! برای دراز به دراز شدن علیرضا می‌نویسم  تا بعدآ در برگردان نامه‌هاشان از دراز به دراز شدن اینجانب بنگارند که : ـ  خدابیآمرز بی‌چاک و دهن بود ، لیفه را که می‌کشید صغیر و کبیر در نه بدترآباد کوچ می‌فرمودند. فکر می‌کرد ما ملت  اجازه می دهیم دنیا جای گوزیدن حرف حق باشد!

چار‍پای ظریفی در ستون نظرات نگاشته است:  ـ تو از احمد شاملو انتقاد می‌کنی تا مشهور بشوی!!

چارپا جان! شهرت ِ منفی اگر به درد تو خورد به درد من هم می خورد! مثل بقالی که سر گذر فریاد کند ماست من ترش است در حالی‌که ماست او از همه شیرین‌تر بوده است. ولی هر چند قرن یک بار لازم است فرشته‌ای چون من و تو پیدا شود که به بغال‌های فیلسوف نشان دهد نوع دیگری از ماست هم هست که چرخ  بادپای  لبنیات ِ ِ فرهنگ ملی را لنگ می‌کند و آن ماست ِ احتمالا ترش است تا امر ، جماعت را تسخیر نکند که خدای ناکرده تصور بفرمایند صرفا  در این دیار ماست شیرین  در قدح در حال  چشمک می‌باشد!!  از محاسن دیگر تحریری ترمز بریده  در رد  ِ گلوکز و اسید لاکتیک ادبیات ِ روغنی یکی هم حس  ِ خوشایند خودسوزی‌ست تا سیگارهای بدبوشان را با تن‌ات روشن کنند که در غیر این صورت نمی فهمیم چرا اینقدر تنهاییم و از هم دوریم ما و مخاطبان.

من باورهایم را می نویسم. من باورهای خودم را می سوزم برای من نتیجه مهم نیست چون نتیجه همواره منفی‌ست چون پرداختن به نتیجه یعنی چرخش قلم و اوراق بهادارنویسی و  آشغال نویسی . سیر ِ حرکت همواره به قهقراست با سرعت مافوق روشنی. وهر جا که گاهی مافوق روشنی‌ست ، ظلمت مطلق تنهایی‌ست.  و اما مخاطب ِ غیر ممکن.

پشت ویترین من که از این یه  بعد حرف مادر بزرگ‌م را می پسندم که فارسی شده‌ی ِ اسامی لاتین را استفاده می‌فرمود: پشت بیترین ِ من ، ماست‌های ترش ردیف شده و اول از همه خودم که ثمره‌ی توعی ماست بندی و ماست‌مالی  ِ ادبی هستم هرچند بغایت شیرین‌ترم ، ادیبی که ادیب نیست و بی‌ادبی  ادبی‌پرداز هم هست که در قدح  ِ استرلیزه ....ده ، ماست و ترمزش بریده و خواننده‌ی شیره‌ای  ِ شیرخواره  هاچ مانده که ( چگونه مصرف‌اش کنم ابن گونه شاملو را که انسان را بجای اشرف مخلوقات اشپل ِ مخروجات شناسایی کرده؟ ).

کودک جان! ماست ترش را نه می شود خورد نه می توان دور ریخت. نه می توانی تناول‌اش کنی که دیر هضم و پدردرآر است  و  نه می توانی  در  خفقان‌گیری قره قوروت‌اش کنی و توی پیت‌ات بچپانی! پشت آن بیترین ( مادر بزرگی شده‌ی ویترین)  ماست‌های ترش شما ادبیات‌چی‌های قراضه‌نویس  همه کیسه شده که الحق  روی قره‌ی اینجانب را دوغ فرموده‌اند!

به سبیل هیتلری سرهنگ حیدر شاملو  که ترکان انطاکیه را بی دلیل به سزای اعمالشان می رساند سوگند که این اعتراف هم نیست! خودزنی‌ست از هزینه‌ی گزافی که برای ادبیات ملی پرداختیم. من و مادرم، آیدا و خواهرم، فرزندانم و دیگران.

مَدیدی در ایتالیا پای در گل شدم. صفحه‌ی کامپیوترم (رایانه!!!!) چپ‌اندرقیچی می‌زد و همین هم باعث شد جمعی بارگاه‌‌طلب به این نتیجه برسند که شاید تهمت‌ها و تحریف‌ها و کُتل کشی از تمثال شاملوی بزرگ نتیجه بخش بوده است! گفتند بعد از شاملو بزرگ این چقله را موسادی باب‌اش کنیم و از طریق معرفی‌اش به عنوان ساواکی . ساوامایی  و جاسوسی ِ قوم زولوزولو منزوی و  از میدان به درش کنیم ، که نشد!

گفتند به تهدید و فحاشی در روسپی‌نامه‌ها  زبانش را ببندیم که دیدند این زبان در سکوت هم به ریش  آزادی ادعائی حضرات ِ بنی آدمی‌شان کرکر می‌کند.

گفتند در حال ماست‌مالی  ِ حق اش  بگوییم حق‌اش را از فلان وزارتخانه می‌گیرد و این مورد هم در باره‌ی شخصی که هفده اثرش در گلوی مادام‌العمر اکره‌ی لیفه‌کش گیر کرده است کارساز نشد.

اولا بزرگی شاملو به سایز گردن و شعارهای پشت کامیونی نبود به ذوق ادبی  منحصر به فردی  بود که در او  می‌جوشید. مزخرفاتی چون عقده‌ی فروخورده‌ی موسیقی هم در کار نبود. آدمی که عقده فروخورده‌ی موسیقی دارد از ضرب گرفتن پشت پیت نفت و لگن رخت‌شویی شروع می‌کند نه از دستور زبان پارسی!  خب این نابغه‌ی بی‌تردید دوران گاهی هم بدش نمی‌آمد برخی استعدادها را به تمسخر بگیرد. من که دیگر از قلیان شعور و استعداد شما کاسه داغ‌تر از آش‌ها در چپ‌اندر قیچی کردن واقعیت‌های بر زبان جاری شده تعجبی نخواهم کرد، حتا فشارم هم بالا نمی رود. مجاب‌ام کردید مرگ و زیستن شما دردی از ادبیات دوا نمی‌کند!

شاملو مثل من و تو هاملت‌وار میان وسوسه‌ی بودن و شدن درجدال بود. وحشت او از مرگ، مرگ چندش آور بخاطر نابسامانی حیات بود،  دوزخی که شما روشن‌اش می‌دارید ورنه چرا شاعران باید از کسب زندگی آسوده به طلب فنای زود هنگام سقوط کنند. بحث همین است. چرا در این مرداب لاشعری که به ضرب همت خویش پرداخته‌اید اعصاب شاعر نباید چپ‌اندر قیچی بزند؟ اتفاقا ترس و اضطراب طبیعی ترین تاثیر ممکن در نبود هوای تازه است و شما همین حقوق اندک را از شاعر خود دریغ می‌دارید. اضطراب حقوقی انسانی‌ست اما شما قهرمان‌پرستان آن را ننگ بت‌واره‌ها و اساطیر پوشالی خود دانسته‌اید. جایی که آتش است سوختن حق است.

شما شاملو را به اسطوره‌ای تهی از حس و واکنش بدل کرده‌اید. موعظه‌گری چون زیگفرید غزل در جنگ با دیوهایی که شما به خواب می‌بینید و در واقعیت بیداری توان رودروریی با آن را در خود نمی‌بینید. عزیزم آشیل ادبیات معاصر شما و نه  مرد ِ خلاصه‌ای که منش می‌شناسم حتا پاشنه‌ای زخم‌پذیر هم ندارد.

اما انسانی از پوست و عصب  چون شاعری که در معبر بادهای ناگوار و عصر اضطراب‌ها س‍پری می‌کند مگر وحشت و ترس  چه چیزی را قسمت خویش کرده است؟ چرا شاعر باید از قبض برق و آب و تلفن وحشت کند؟ آیا این بخاطر دنیایی‌ست که ما ساخته‌ایم یا این که بهتر است وانمود کنیم شاعر نمی‌ترسد و با گرز بزرگی برای  روزگار بی‌عدالت شیشکی می‌بندد.

حال دارید روشن‌تر می فهمید چه کسی به شخصیت زمینی شاعر توهین کرده است. من از وحشت مرگ در جان هر لحظه‌ی شاعر حرف می‌زنم. جانی که ذره ذره شاهد زوال‌اش بوده‌ام و شما خرافات‌چی‌ها به جهالت محض از مرده‌زنده‌کردن‌ها و موعظات می‌گویید. حلاج من چنان به ترس‌های زمینی من نزدیک است که با من لبالب است و در تراز شعرش در بندابند تنم جریان روزمره دارد و شاعر شما شاملویی‌ست  پر دروغ و حلاجی که چندان بر تخته سنگ عبادت خویش ایستاد که چهار کیلو روغن از اندامش بر تخته سنگ چکید. شمس  ِ مرا در چاه انداختند و شمس ِ شما سر بریده را برداشت و تا تبریز دوید! مولانای من در غربت و انزوای محض تنهایی مُرد و مولانای شما را هزاران نفر تا گورستان تشییع کردند. قبول کنید بت‌واره‌های عصر جاهلیت  ِ مدرن مدل خوبی است برای این که شما از روی آن اشخاص با استعداد را قالب‌بندی کنید. در سرپناهی که می‌تواند صد کودک حلبی‌اباد را سرپناه دهد تنها خودنویس شاعر را ملاقات کنید. شما هرگز به تحقق آرمان‌های شاعرانه اهمیتی نداده‌اید. شما خواننده‌ی دم‌دمی،  مرا و اعقاب مرا گول زده‌اید و به راهی رفته‌اید که در آن هرچه ناحقیقت‌ است به دنیای غزل دهن کجی می‌کند. شاعر شما گفت قفل افسانه است اما شما قفل‌ها را به حقیقت‌های محض روزینه بدل کرده‌اید و جرنگ جرنگ ِ گوش خراش دسته کلیدهاتان گوش فلک را کر کرده است. این شما هستید که به شاعرتان توهین کرده‌اید. شما ‍پشیزی برای حرفهای او اهمیت قايل نبوده‌اید. در خفا کروکر به شعرهای دردش خندیده‌اید. شما کتاب های شعر را وزن می‌کنید. پیش هم چُسی می‌آیید. شاعر خود را به آن قله‌ای برده‌اید که سقوطش حتمی‌ست. او را به آن عرشی برده‌اید که کابوس‌های هماره‌ی شعرش بود. او را به آن هیولایی بدل کردید که احمد شاملو انگشت اتهام تاریخ بر جباریت‌اش نهاده بود. به نام او توقیف می‌کنید و به نام او زبان می‌برید و از او چماق می سازید برای زدن به سر هر تجربه‌ی نوآوری و تفاوت و آزاده‌گی.

عزیزم این تو بودی آن جانوری که هر جا پای می نهاد گیاه از رُستن تن می زد. شاعر گیاهی‌ست که در این مرداب می‌روید و تو آن را خشک کرده‌ای و در قفسه  لعنتی‌ات چپانده ای و یادت رفته است و از یاد برده ای که میثاقی داشته‌ای و آن تعهد ِ  انطباق شعر به زنده‌گی ست. از یاد برده‌ای که نمونه‌ای داری که باید خودت را به او تبدیل کنی نه او را به آرزوهای دم دستت. شعر را چو دستمال ... به مصرف رسانده‌ای رفیق! نه! ای کاش با  اتهام دیگران تو آزاده شوی. تویی که به آرمان‌های شعر، به خودت و مردم‌ات دروغ گفته‌ای.می‌بینی چقدر بی‌فایده است افسانه‌پردازی کنی  و جار بزنی که پسر وسطی شاعر دو مامور حصر وراثت به خانه‌ی شاملو برده است! حتا قد و قواره و شماره کفش و باسن مامور را هم به یاد داری! نمی دانم با این فانتزی چرا ذره‌ای از شعرها را نفهمیده‌ای. به همین دلیل است که گفته‌ام شعر بی‌نتیجه است چون خواننده‌ای که تويی چیزی بی‌نتیجه است شعر با حضور تو به تعالی تبار انسانی دهن کجی می‌کند! تو تنها به شاملو توهین نکرده‌ای تو به تبار بلند عظمت انسان شاعرانه تِرّ زده‌ای و من آمده‌ام کوک‌ات بزنم!

 زین قدح‌های صُوَر کم باش مست

تا نباشی بت‌تراش و بت‌پرست

عشق بر مرده نباشد پایدار

عشق را بر حََیّ ِ جان‌افزای  دار.

اما چه کسی کلام شاعر را به گوش جان می‌گیرد. شاملو جایی گفت جهان را عده‌ای اوباش هدایت می کنند. او ترسید به زبان بیاورد که شما خواننده‌ی یلخی ِ غزل تنورجهنمی  اوباش ِ عالم  را باد می زنید.

در ایران در سو‌ئد و در اقیانوسیه و آمریکا  و کره مریخ شما هفت خط ها روی کاناپه لم داده اید و شعر شاملو را به هزار زبان دنیا مثل شربت بابونه قبل از خواب به مصرف می‌رسانید. واژه های شعرش را که چون خون رگانش قطره قطره بر کاغذ چکانده را مروری می‌کنید تا پلک‌های تمساحی گرم و سنگین شود تا فردا دوباره برای دریدن آن که دریدن نمی‌تواند خودتان را آماده کنید. شما اخلاق گرگ‌های سرحد را دارید. هرکه اول چرت بزند دریده خواهد شد! شاعر می‌ترسید به شما رک و راست بگوید انسان والای شعرش نیستید. او می‌دانست، من هم می‌دانستم، شما هم می‌دانید چه گوهری هستید.

حال چال دهانی‌تان بدانجا رسیده است که مدعی شعر دوستی و دفاع از شاعر خویش‌اید! شما که به آرمان‌های شعر پشت کرده‌اید و همه چیز را به سخره می‌گیرید.  دلم می‌سوزد که شاملو شارلاتانهایی چون شما را به عرش خدایی برده است که مگر سود ننگین خویش خدایی را بنده نیستید.

شما هرگز شاعرانه نزیسته اید و عمرتان گنداب لاشعری‌ست. شما دشمنان قسم خورده‌ی شعر و شاعری هستید و حضورتان نفی هر حرف دلانه است. به خود بنگرید، شما کجای تاریخ ایستاده‌اید.

شعرهای شاملو برای شما زیاد است. در قد و قواره‌ و اندازه‌ی ذهن شما نیست. به همان دامبول دیمبول و اینورش کجه بزار نیگاش کنم بچسبید و دم از شعرزیستن نزنید. مولانا از دست شما به قونیه پناه برد و به پسرش هم فارسی یاد نداد! نیما پس پشت سفید کوه در دم ودود و خاکستر منقل پناه گرفت و فرزندش را از شعر پرهیز داد. شاملو از این که فرزندش ادبیات فارسی مرتکب می‌شود خودش را هرگز نبخشید! می گفت نتیجه‌ی این ممارست تنها دیسک گردن است!

بگذارید حد اقل یک شاعر محض نمونه داشته باشید که قبل از مرگ ده سالی شما را به باد فحش و بدوبیرا نگرفته باشد! شاملو چنان از شما دلگیر بود که خیلی زود به آرمان‌های خلقی‌اش شک کرد. روی ِ  از ما بهتران سیبا باز کرده بود!

روشن است که شعر به واقعیت نمی رسد چرا باید در این یونجه‌زار دنیا جز صدای جویدن آوای دیگری پژواک کند.

باید شاملو را از این عرش باسمه‌ای به خاک آورد. زیرا پای شاملو بر خاک بود نه روی ابرهای آلوده‌ی ذهن شما. شاملو زمینی بود مثل من و مثل من برای به دست آوردن ترحم شما برای مجال کوچک لبخندی از شما به فروخوردن حقیقت‌ها می‌پرداخت. می خواست در کنار شما جماعت زنده‌گی کند و همین زنده‌گی که شما قانونش کرده‌اید فروخوردن حقیقت‌ها را می طلبید. باید انسان را مقام و مرتبتی می دادی و بادش می کردی، کهکشانی و خدایی‌اش می کردی. و این درد مضاعف است. حال بهتر می‌فهمم چه کسی جز مخاطب ناممکن به آرمان‌های شاعرانه خیانت کرده است.

شما هرگز به تحقق آرمان‌های شعر اهمیتی نداده‌اید.  بزرگترین کوشش شما در ساختن دنیایی بهتر انطباق هرچه سریع‌تر با کثافت جهان کنونی بوده است. شما در شاهراه و کاروان بلند غزل دنده عقبی رفته‌اید! گذاشته‌اید این کار را دیگران برای شما انجام بدهند. اریک هرملین را بخاطر تحقیق جهانی‌اش روی اشعار فارسی در کنج تیمارستان سوئد زنجیر می‌کنید و آن دیگری را ساعتها جلوی جوخه اعدام برپا می‌دارید و هنگام مرگ آنها را چون هواداران نزهت و پاکی سنگشان را به سینه‌ی کفتری می زنید.  احمد شاملو حق داشت از شما بترسد. این منطقی‌ترین واکنش یک آدم عاقل در شرایط بحران است. اگر از شما نمی ترسید باید جایگاه ملی را هرچه زودتر ترک می‌کرد. هرچند او هرگز به جایگاه ملی نظری نکرد اما شما چنان دور و برش را گرفتید که امر بر این شاعر آزاده نیز مشتبه شود. شما آزادی‌خواه‌ترین آزادی دهندگان را به بزرگترین جباران تبدیل می‌کنید. شما دست به سینه‌گان شیطان را هم درس می دهید چه رسد شاعران  را. شما هرگز برای تحقق دنیای شعر تره هم خرد نکرده‌اید. شعر برای شما نوعی تفاخر و گنده‌گوزی و تجارت است  و حرف مفت.

شاملو گفته است لعنت به خواننده‌ی بد اما نگفت خواننده ی بد در رقم‌های میلیاردی روی کره‌ی زمین به خربنده‌گی عمر می‌برد. با شما تعارف داشت. از شما می‌ترسید چون روحش را می‌جویدید. اما فراموش نکنید شاملو هرگز برای شما شعری نسروده است. شاملو برای آن منی شعر سروده است که عمرش را در راه تحقق آرزوهای شاعرانه به باد داده است. احمد شاملو شعر و فریادش را با کمان واژه در کهکشان رها کرده شاید روزی کسی از آنجا رد شود و این استمداد زمینی را دریابد.

درک شعر شاملو در آن بلندایی تحقق‌می پذیرد که شما در پیچ و خم اول دامنه‌اش شلوار اتوکشیده‌تان را زعفرانی کرده‌اید!

شعر بلند شاملو قربانیانی نا دیدنی بر جای گذاشته است که شما موذیان حتا توان تصورش را هرگز نداشته‌اید.

شعر شاملو فریاد رهایی انسان است. انسانی که آزادی را تجربه می‌کند. شما آزادی را تنقیه می‌فرمایید.

من اما با شعر او گاهی زیسته‌ام (ارتباط تخمکی را ندیده بگیریم) راه من نیز بزرو ِ طاعت و بنده‌گی نبود

من نیز بودم

اما از شدن به سیلاب شما تن زدم

نه شکلی بودم میان اشکال

که ویژه و یگانه با خویش

و معنایی دارم

اکنون

در

بی‌کران اختیار خویش

من هستم

بُریده  و با خود

یک شاکی

بر تراز ِ  قراض اتهام  ِ شما

 

اما گوی را عاقبت شما بردید در این بازی نابرابر

زیرا هرگز

قضاوتی در کار نبوده است.

نخواستید قضاوتی در کار باشد

وگفت:

فردا که فروشدم در خاک ِ خونالود تبدار

تصویر مرا به زیر آرید از دیوار

تصویر مرا به زیر آرید از دیوار خانه‌ام

و....

بیاویزیدش

دیگر بار

واژگونه

رو به دیوار!

و

من همچنان می‌روم

با شما

برای شما

برای شما که این گونه دوستتارتان هستم.

-         پاسخ به  شاعر، زندانی مضاعف است.-

باروهایی برکشیده‌اید تا دستی را نباشد بر دستی و آغوشی نماند در آغوشی. فرزند این خفقان است که می نالد. لابد باید هیچ نگویم ورنه هرگز دیگر عشق

لابد باید هرگز نگوید هیچ

شاعر

ورنه هرگز به عشق تن ندهد مرد!

نسیمی که ابرهای قطرانی را بروبد ، اما ،‌ مانعی بر این نسیم هست. پس او پیراهن پشمین صبر بر زخم های خاطره پوشاند و بت‌هایش را شکست تا فرش پای تنها مخاطب ممکن کند و چه کند صبح اگر گوریست تاریک که از آن نمی روید زهر بوته‌ای جز ندامت با هسته‌ی تلخ تجربه‌یی در میوه ی سیاهش؟

اما مخاطب ناممکن پبش از خفتن مدام در گورستان،  شاعر خویش  را سالها پیش در کوچه ی بارانی رها کرده است.

حریق قلعه‌ی خاموش مردم

شب‌اش دامن گرفت و صبحدم سوخت!

شاعر این گونه که عاشقانه با شما به زنده‌گی ایستاده جرعه جرعه شوکران تلخ مرگ را به سالیان در کاسه‌ی شکسته‌ی آرمان‌ها سر کشیده است.

و این گفتم حکایت نسلی از شاعران ِ قربانی‌ست که دیگر نسل‌های پی آمد را برای قربانی شدن وسوسه نمی‌کند!

او پرواز نکرد

کبوتربازان

او پرپر زد!

در پس دیوارهای سنگی حماسه‌هایش همه آفتاب‌ها غروب کردند. آن سوی جهان ِ شعر، جهانی خالی و بی‌جنبش و بی‌جنبنده تا ابدیت گسترده بود. و این موریانه‌هایی ممکن که شعر را چون ستون چوبی بارگاه عاشقانه می جوند و اکنون به موش مرده‌گی از فروریزی این عمارت تعجب می‌کنند!

آری جز فرزندانش و پدر و مادرش... شما نیز در این تاریکی مقصرید چرا که او به هرچه با ماست به هر آنچه پیوندی با ما داشته است نفرت می‌کند:

از فرزندان و

از پدرش

از آغوش بویناک شما و

از دستهاتان که دست او را

چه بسیار از سر خدعه فشرده است.

می‌بینید که شاعران هرگز پیوندی با شما نداشته‌اند. از او چه ساخته‌اید؟ شاعری که به کودک پنج ساله‌ی خویش نیز نفرت می کند و او را هم  چو فرزند اسماعیل به قربانگاه شعر خویش می‌برد. شما به تماشای قربانی بیگانه‌ای آمده‌اید که شاملوست و منم. چگونه چنین مردی می تواند به عشق توده‌ها برگردد مگر این که تمام این نفرتش از شوری عاشقانه باشد چرا که او می‌خواست پدرش و فرزندانش و جهان را دوست بدارد و چون شما طبیعی زنده‌گی کند اما شما وانمود کردید که فراسوی عشق کوچک خانه‌ی کوچک‌اش عشقی بزرگ را تجربه کند. عشقی که در کوچه است. عشقی که زهر بوته‌ی ندامتی بود با هسته‌ی تلخ تجربه‌یی در میوه ی سیاهش. عمر شاملو را سوزاندید و با این حیله به سقف و سفره‌ پاره‌ی کوچک خود چسبیدید تا پایتان را دارز کنید و شاملو بخوانید و اسم فرزند پر شده از شکلات و پیتزاتان را نیما و بامداد بگذارید. شما این گونه آرمانها را زنده نگهداشته‌اید. او را در شب تیره رها می‌کنید تا به پی‌سوز فکسنی خود بچسبید.

این ظلمت

این ظلمت است

خالی سرد را از عصارهٔ مرگ می‌آکند و در پشت حماسه‌های پر نخوت

مردی تنها

بر جناره‌ی خود می‌گرید.

پس بس کنید این اشک تمساح را بر جنازه‌ی شاعران. بگذارید آنان بر جنازه‌ی خویش بگریند. شما پای بر زمین بمانید اما بدانید این خاک از گل‌هایی که شاعران‌تان بوده‌اند پر است و گام که بر می‌دارید جمجمه‌ی امیدی را له می‌کنید.

و دریغا

شما حامیان و شناگران ماهر ِ سطح غزل را خوب می‌شناسم من.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

مقاله فوق در حال تصحیح و تدوین دائمی ست از گرفتن نمونه خودداری کنید! 

پیام نوروزی وبلاگ:

از نوروز امسال این وبلاگ به نظرهای خواننده گان صرفا از طریق پست دلکترونیک

s_sirus@hotmail.com

پاسخ خواهد گفت

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط سیروس شاملو 

کمک هافزه!